بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #51  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

نمیدونستم کامران برای این کارش چه توضیحی دارد چه دلیلی داره وسط این همه آدم فقط با این دختره ی لوس وننر ایستاده حرف می زند.
اون روزها می گفت به خاطر روابط کاری عمو .باباش با اون حرف می زنه حالا چه دلیلی داشت.دلم می خواست برم جلو وهمان جا دست دختره را بگیرم واز خونه پرتش کنم بیرون که عمه پریوش که متوجه حال خرابم شده بود دستم را گرفت ومنو روی مبل نشوند و گفت(عمه جون چرا عصبانی می شی.اولاً اگه هر کسی با یه نفر دیگه حرف زد دلیل خاصی نباید داشته باشه بعدش هم تو که کامران را می شناسی که چقدر دوستت داره. خب دختر داره باهاش حرف می زنه نمی تونه که بگه برو گم شو.))
با ناراحتی رو به عمه کردم وگفتم(آخه چرا اون.شما که نمی دونید مگه کامران با این همه آدم حرف می زنه من ناراحت میشم. ولی این دختره یه زمانی می خواست با کامران ازدواج کند وتو فرانسه هم پیش کامران رفته بود وعمو می خواست با پدرش شریک بشه.))
عمه خندید و گفت (خودت می گی یه زمانی واونم که نشد وتو زن کامرانی.پس بشین فکرش را هم نکن.))ولی مگه می شدخون خونم را می خورد وحتی وقتی کامران پیش بابک و مهشید نشست از زور عصبانیت نگاهش نکردم.
موقع شام هم وقتی پرسید چی می خوری برات بریزم رویم را به طرف دیگه ای کردم وجوابش را ندادم که پرسید: ((ژینا چیزی شده؟)) که ازش دور شدم.
تا آخر شب عین یه دیگ بخار در حال انفجار بودم و زودتر از بقبه خداحافظی کردم و به خونه رفتم.وقتی کامران بعد از چند دقیقه وارد خونه شد وبا تعجب پرسید: ((اگه می خواستی بیای خونه چرا به من نگفتی و مریم گفت که رفتی؟))
دیگ درونم ترکید وبا دادو فریاد هر چی که دلم می خواست به کامران گفتم وبه قیافه ی بهت زده کامران که نمی فهمید از کجا خورده هم توجهی نکردم وخواستم برم داخل اتاق ودر را ببندم که کامران پیش دستی کرد و بین من و در قرار گرفت وگفت: ((خوب هر چی دلت میاد میگی و می ذاری می ری. من نباید بدونم چی شده که این طور می کنی.))با عصبانیت مشت به سینه اش کوبیدم وگفتم: ((برو بیرون نمیخوام ببینمت.)) واشک هایم سرا زیر شد. به نرمی پرسید : ((نمی خوای بگی چی شده خانوم من.))
با بغض گفتم: ((من خانوم تو نیستم.یعنی نمی خوام باشم وقتی می ری با اون دختره ی بی شعور خوش وبش می کنی حق نداری بگی من خانوم تو هستم.)) کامران خندید و گفت: ((نازی رو میگی.پس بگو حسود خانوم دلش از کجا پر شده وبی محلی می کنه وداد و فریاد می کشدومتهم می کند.آخه دختر خوب من به نازی چکار دارم. یکهو جلوی من سبز شد و شروع کرد به حرف زدن از این که می خواد برای همیشه بره اروپا واون جا موندگار بشه واین که به نظرش ما اشتباه کردیم به ایران برگشتیم واز این حرف ها.خب من باید چی کار می کردم می زدم توی دهنش ومی گفتم برو کنار نمی خوام باهات حرف بزنم.))
با ناراحتی گفتم : ((آره باید همین کار را می کردی.))
با خنده دست روی چشمانش گذاشت وگفت: ((چشم اطاعت میشه. از این به بعد همین کار را می کنم. حالا برو صورتت را بشور که بدجوری سیاه شده.))
در حالی که میدونستم رفتارم درست نبوده ونباید اون حرف هارا به کامران می زدم وزیر پتو خزیدم وپشتم را به کامران کردم.
کامران به طرفم چرخید و گفت: ((هنوز قهری،بیا آشتی کنیم.تو که بدون من نمیتونی بخوابی))
راست می گفت تو این مدت عادت کرده بودم حتماً سرم را روی بازویش بذارم وبخوابم ولی غرورم اجازه نمی داد به سمتش بر گردم و می خواستم بیشتر نازم را بکشد.
بیچاره کامران همیشه در مقابل از کوره در رفتن های من حتی تو کارخونه یا جاهای دیگه کوتاه میومد وهمین کارش منو لوس کرده بود.چند باری مامان بهم تذکر داه بود که از خوبی کامران این همه سوء استفاده نکنم ولی گوش من بده کار نبود اون بعد از کلی منت کشی کامران حاضر شدم آشتی کنم. فکر میکردم کامران همیشه همین طور می مونه ولی یک هفته بعد از عروسی فرشید ولیلا بود که اون روی کامران بالا اومد.
از عروسی لیلا وفرشید حسابسی خوشحال بودیم و هستی هم پیش خاتون بود تا فرشید و لیلا از مسافرت برگردند که فرشید اون روز تماس گرفت وگفت برگشته اند ولیلا پیش خاتون رفته وفرشید هم عصری پیش ما میاد.اون روز کلاس نداشتیم وبا تینا توی خونه ی ما مشغول درس خواندن بودیم .
این ترم خیلی از بچه ها سر به سرم می گذاشتند و می گفتند که نمی خوام عروسی کنم و نمی دونم چرا مثل این که شیطون تو جلد من و تینا رفته بود به کسی نمی گفتیم که عروسی کرده ایم.
558
شاید دلیلی نمی دیدیم. چون اصلاً با بقیه صمیمی نبودیم وزندگی خصوصیمان هم به خودمان مربوط می شد.
البته من نگاه های مشتاق خیلی از پسر ها را میدیدم ولی خب من که محل نمیذاشتم تا این که چند روز قبل شیرین یکی از همکلاسی ها با خنده به من گفت؟ ((بهنام یکی از همکلاسی های درس خوان و بچه مثبت کلاس که مشخص وضع مالی خوبی هم دارند از تو خیلی خوشش امده))و منم خیلی رک وبی پرده گفتم : ((غلط کرده))
ولی نمی دونم چرا با خودم فکر نکردم که اگه به شیرین نگم ازدواج کرده ام می تونه برام درد سر درست کنه و اون روز دردسری که نباید درست می شد درست شد.
عصر بود وفرشید در حالی که هستی را در بغل داشت به خونه ی ما اومد،
و من هستی را از بغلش گرفتم وبه اتاق بردم و وسایل بازی بهش دادم تا فرشید وکامران با هم حرف بزنند که صدای زنگ در را شنیدم وبعد از چند لحظه به سالن رفتم و پرسیدم کی بود.
فرشید که در را باز کرده بود گفت یه مرد جوان با یه خانم و آقای مسن بودند و پرسیدند منزل آقای کیانی این جاست منم گفتم، بله و آقای مسن هم گفت: ((میتونیم چند لحظه مزاحمتون بشیم)) ومنم در را باز کردم.
تینا با اشاره پرسید یعنی کیه که، شانه بالا انداختم وگفتم چه می دونم که وقتی کامران در را برایشان باز کرد وپشت سر اون خانوم و آقا که سبد گل بزرگی دستشان بود بهنام را دیدم که جعبه شیرینی دستش بود وا رفتم و نمی دونستم اون اینجا چکار می کند واز کجا آدرس خونه ی مارو پیدا کرده.
کامران با تعجب به او نگاه می کرد پرسید: ((ببخشید شما با کی کار دارشتید.))
559
که پدر بهنام گفت: ((فکر کنم شما حتماً آقای کیانی هستید)) و کامران با سر تأیید کرد وپدر بهنام با لبخند گفت: ((اگه اجازه بدید بشینیم وما کمی وقتتون را بگیریم. البته می دونم نباید بی خبر مزاحم می شدیم ولی خب دیگه چاره ای نبود واین پسر ما عجله داشت.))
کامران که هنوز نمی فهمید موضوع از چه قراره اونارو به سمت مبل ها هدایت کرد وتعارف کرد بشینند. و من وتینا که با دیدن سبد گل و شیرینی فهمیده بودیم چه سوء تفاهمی پیش اومده وفقط نمی فهمیدم چطوری بهنام خونه ی مارو پیدا کرده یا چطور بدون اینکه با خود من حرف حرفی بزند تا روشنش کنم که من همسر دارم به این جا اومده، نمی فهمیدیم باید چکار کنیم و فقط هر دو با حال خراب سلام کردیم ومن همان طور که دستم به پشتی مبل بود سعی می کردم که فکرم را جمع کنم تا بیشتر از این خراب کاری نشه کاری کنم، که پدر بهنام رو به کامران گفت: ((ببخشید پدر تو منزل نیستند.))
که کامران فکری کرد و گفت: ((پدر من،نکنه شما از دوستان بابا هستیدواشتباه اومدید. بابا خونه ی بغلی زندگی می کنه.))
پدر بهنام با سر در گمی به بهنام نگاه کرد وگفت: ((نه خیر من پدر بهنام جان هستم که از همکلاسی های ژینا خانوم هستندوبرای امر خیر مزاحم شدیم. راستش هر چی بهنام خواسته با ژینا خانوم صحبت کنه ایشون محلش نذاشتند وبرای همین مجبور شده دنبال ماشینشون راه بیفتد و آدرس اینجا را پیدا کند. ما هم گفتیم اگه بزرگتر ها صحبت کنند خیلی بهتره.))
خواستم حرفی بزنم که دیدم خون توی صورت کامران دویده ورگ گردنش برجسته شده واخم هایش در هم رفته وبا ناراحتی از روی مبل بلند شد وبا عصبانیت رو به من گفت : ((اینا چی میگن ژینا یعنی اینا اومدن خواستگاری تو،درست فهمیدم)) و هر لحظه صدایش بلندتر می شد.
در حالی که از چشم های از حدقه در اومده ی کامران حسابی ترسیده بودم ودر عین حال می دونستم که من کاری نکردم که باعث بشه بهنام فکر کنه می تونه به من پیشنهاد ازدواج بده ولی اگه به بچه ها گفته بودم که ازدواج کرده ام این اتفاق نمی افتاد فشارم پایین اومده بود و به نگاه ترسیده ی تینا نگاه کردم و بعد بعد به فرشید که با ناباوری به این صحنه خیره شده بود وخواستم حرفی بزنم که پدر بهنام گفت آقای کیانی عصبانی شدن ندارد خب برای هر دختری خواستگار میادو....
کامران با فریاد گفت: ((بله ،برای هر دختری خواستگار میاد ولی نه برای همسر بنده.))
با این حرف هر سه از روی مبل بلند شدند و مادر بهنام با تعجب پرسید مگه ژینا خانوم همسر شما هستند که کامران با فریاد گفت: ((بله ،همسر بنده هستند ومن نمی دونم شما چه فکری کردید که الان اینجا هستید.))
بهنام با من من کردن گفت: ((خیلی می بخشید من اینو نمی دونستم وگرنه همچین جسارتی نمی کردم و اول هم پرسیدیم این جا منزل آقای کیانی است یا نه.))
کامران با حرص گفت : ((بله من کیانی هستم و پسر عمو وهمسر ژینا هستم و الان نزدیک دو ساله که ازدواج کردیم حالا اگه اطلاعاتتون کامل شد بفرمایید بیرون.))
بهنام که رنگ صورتش سفید شده بود به همراه پدر ومادرش با کلی معذرت خواهی از درخارج شدند وکامران محکم در را برویشان بست وبا چشم های گشاده شده به سمت من که هنوز نمی دونستم باید چی بگم وچکار کنم اومد وشروع به فریاد کشیدن سر من کرد که معلومه دارم تو اون دانشگاه چه غلطی می کنم و چرا نباید همکلاسی هایم بدونند که من ازدواج کرده ام ومن دارم از خوبی اش استفاده می کنم.
فرشید که هستی را که گریه می کرد واز فریادهای کامران ترسیده بود را در بغل داشت روبروی کامران ایستادو گفت: ((چرا این طوری میکنی، خب یه سوء تفاهم بوده.))
کامران فرشید را به کناری هل داد ودر حالی که نفس نفس میزد وعرق روی پیشانی اش نشسته بود بازوهایم را گرفت و محکم تکانم داد وپرسید: ((چرا جواب نمی دی. نمی فهمی چی میگم.))
قبول داشتم که اشتباه کرده بودم ولی من قصد بدی نداشتم.فقط فکر می کردم زندگی خصوصی ام ربطی به کسی نداره تازه تینا هم همینطور بود. من از کجا میدونستم یه احمقی مثل بهنام به سرش می زنه و به خواستگاری من میادولی نمی تونستم رفتار کامران را هم هضم کنم چرا داشت جلو فرشید و تینااین طوری با من رفتار می کرد. از رفتارش ودرد دستم به گریه افتادم و تینا دست کامران را گرفت وبا عصبانیت گفت: ((ولش کن،مگه دیوونه شدی خب من و ژینا با کسی تو دانشگاه دوست صمیمی نیستیم که بخواهیم بهشون از ازدواج یا همسرمون حرفی بزنیم وخب کسی هم نمی دونه که من و ژینا ازدواج کردیم.))
کامران با یه حرکت بازویم را ول کرد که باعث شد تعادلم را از دست بدم وبه زمین بخورم و فرشید دستم را گرفت وکمک کرد بلند بشم ورو به کامران گفت: ((خجالت بکش.یه لیوان آب بخور بشین سر جات.مگه چه اتفاقی افتاده که این طوری می کنی.))
کامران که هنوز آمپرش روی هزار بود با پوز خند رو به فرشید گفت: ((تو که دیدی این خانوم به خاطر عکس های ناتالی با من چکار کرد حالا می گی من بشینم و ببینم همسر عزیز بنده یک ساله میره دانشگاه وبا پسر های جورواجور همکلاسه و اون وقت نمی گه همسر داره اونم زنی که می دونه خوشگلی اش باعث می شه هر کسی دنبالش بیفته ومن این جا در را بروی خواستگار زنم باز کنم و ببینم اومدند خواستگاری زنم وخیلی راحت بگم سوء تفاهم پیش اومده .نه خیر، هنوزم این قدر بی غیرت نشدم که ساکت بشینم و نگاه کنم.))
و با این حرف به سمت جعبه ی شیرینی روی میز رفت وبا عصبانیت اونو به آشپزخانه برد وداخل سطل آشغال انداخت و بعد دوباره برگشت و گل ها ی سبد گل را با حرص تکه تکه کرد وروی زمین انداخت و رو به من که هنوز توی شوک بودم ونمی توانستم رفتار کامران را بپذیرم گفت: ((از فردا هم لازم نکرده دانشگاه بری.فهمیدی چی گفتم.)) وبا عصبانیت در را باز کرد و از خونه بیرون رفت.
روی مبل نشستم و با هق هق رو به تینا گفتم: ((نمی دونم این بساط دیگه از کجا جور شد. من بد بخت که همیشه سرم تو لاک خودمه وسریع میام و میرم. با دخترها هم دوست نیستم چه برسه با پسرها.))
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #52  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

.))
فرشید در حالی که هستی را کمی آروم شده بود روی زمین می گذاشت گفت: ((عیبی نداره ژینا. کسی فکر نمی کنه تو مقصری.دیدی که خودشون هم گفتند تو محل نذاشتی. ولی قبول کن برای کامران هم شوک بزرگی بود.
منم شوکه شده بودم چه برسد به اون،خیلی سخت آدم ببینه که برای زنش خواستگار اومده . تمام غروروباورهای آدم خرد میشه.))
با ناراحتی گفتم: ((ولی خب تینا هم نگفته که همسر داره آرش باید این رفتار را داشته باشه.))
فرشید گفت: ((ولی برای تینا که خواستگار نیومده برای تو اومده.)) .
راست می گفت ولی من هنوزم نمی تونستم کامران را بفهمم . شاید هم برای فهمیدن حال کامران باید مرد می شدم و از زاویه دید اون نگاه می کردم .
فرشید گفت : « من برم هستی را پیش لیلا بذارم و برم ببینم این پسره ی دیوونه کجا رفت »
بعد از رفتن فرشید رو به تینا گفتم :« یعنی فکر می کنی نگفتن داشتن همسر به کسی اجازه می داد که بدون این که از طرف بپرسن اصلا تو چه کاره ای یا نظرت چیه سرشون رو بیندازند و برن خواستگاری . »
تینا گفت :« نه ، اگه این جور باشه من و تو هم نمی دونیم خیلی از بچه ها چه دختر چه پسر ازدواج کرده اند یا نه . این دلیل نمی شه که هر جور خواستیم در موردشون فکر کنیم . مثلا همین لیلا ، کی می تونست فکر کنه با این سن کم بیوه بشه و بچه هم داشته باشه ولی فرزانه با دانستن این مساله باز هم سراغ تو اومد و پرس و جو کرد . واقعا که این بهنام دیوونه است . حالا تو شوهر هم نداشتی شاید نامزد داشتی یا چه می دونم عاشق کسی بودی . ولی راستی ژینا چرا واقعا ما نگفتیم ازدواج کردیم . »
با ناراحتی گفتم : « چه می دونم از بس که بی فکر و دیوونه ایم . فکر می کنیم خودمون کاری به کسی نداریم همه هم مثل خودمون هستند . »
تینا آه عمیقی کشید و گفت : « آرش هم رفته خونه ی خاله اینا الانه که بیاد خونه . »
یک ربع بعد وقتی تینا شربتی را به دستم داد و خوردم آرش هم که اومده بود چراغ خاموش را دیده بود طبق معمول که می دونست تینا پیش منه در زد و تینا در را باز کرد و با دیدن اون گل های له شده و قیافه ی من با حیرت پرسید : « این جا چه خبر شده . »
تینا گفت : « چیزی نشده فقط یک کمی دعواشون شده . »
آرش پرسید : « کی کامران و ژینا . »
تینا با حرص گفت : « پس کی . نکنه من و تو دعوامون شده و خبر نداریم » و خودش را روی مبل ولو کرد
آرش کنارم نشست و گفت : « آخه چی شده این جا زلزله اومده . »
تینا گفت : « سر به سرش نذار» و خودش جریان را برایش تعریف کرد و آرش رو به تینا گفت : « این هم کلاسی شما دیوونه است که این جوری پا شده و اومده خونه مردم . »
تیتا گفت : « لابد هست دیگه »
آرش گفت : « خب چرا شما ها نگفتید که متاهلید »
تینا پایش را به زمین کوبید و گفت : « آی کی یو تو تا حالا دیدی ما با کسی تو دانشگاه دوست صمیمی شده باشیم و ارتباط داشته باشیم . آخه دلیلی نداره آدم به هر کسی می رسه از زندگی اش تعریف کنه ما هم چیزی در مورد بقیه نمی دانیم . »
رو به آرش گفتم : « از همه بدتر رفتار بدی بود که کامران کرد . اصلا نمی تونم ببخشمش . ما تو فرانسه هم دعوای بدی با هم کردیم ولی اون جا مقصر من بودم ولی این جا واقعا من تقصیری نداشتم . حالا خیلی راحت به من میگه حق نداری بری دانشگاه . فکر می کنه من برده ی زرخریدش هستم . »
آرش با همون آرامش همیشگی اش گفت : « خب عزیزم عصبانی بوده انتظار نداری که بیاد بگه الهی قربونت برم برات خواستگار اومده . »
از حرفش خنده ام گرفت و آرش ادامه داد :« می دونی چیه ژینا تو خیلی پر توقع شدی . از بس که لیلی به لالات گذاشته توقع به پیشته گفتن را هم نداری . »
با اعتراض گفتم : « خیلی بدی آرش . به جای این که از من طرفداری کنی از اون طرفداری می کنی . »
آرش گفت : « من دارم واقعیت را می گم . تو همیشه برای من عزیز بودی . خودت هم می دونی وقتی هم خواستی با کامران ازدواج کنی بهت گفتم کامران مرد خیلی خوبیه ولی تو وقتی رفتی فرانسه هم خیلی عذابش دادی ، سر یه فکر باطل ، هنوزم که هنوزه اگه کامران به کسی نگاه کنه طوفان به پا می کنی چطور انتظار داری که کامران اصلا ناراحت یا عصبانی نشه .
الان اون این جا نیست ولی بهتره یه خورده بزرگ تر بشی . تو یه کارخونه به اون بزرگی و این همه کارهای دیگه را اداره می کنی ولس تو زندگی خودت مثل بچه ها می مونی . هنوز انتظار داری بچه بازی کنی و کامران هم لوست کنه و نازت را بکشد .
نمی گم نباید نازت را بکشد ولی اگه این رفتارهایت بیش از حد ادامه داشته باشد با بد اخلاقی هایت اونم خسته می شه . می فهمی که چی می گم . »
می دونستم چی میگه چون چند باری هم تو کارخونه از کوره در رفته بودم و با کامران خیلی بد حرف زده بودم و در عوض اون با مهربونی تمام سعی کرده بود منو آروم کنه ولی با همه ی این حرف ها دلم ازش گرفته بود .
تینا بلند شد و گل ها را جمع کرد و آرش همراه زباله ها بیرون برد . بعد از یک ساعت دیگه کامران همراه فرشید به خونه برگشت و کامران که هنوز معلوم بود ناراحت است سلامی به همه کرد و رفت داخل اتاق و در را بست .

آرش و تینا هم همراه فرشید رفتند و تینا سفارش کرد زیاد سر به سرش نذار .
وقتی رفتند سکوت غم انگیزی داخل خونه پیچید . حس این که کامران باهام قهر کرده عذابم می داد تلوزیون راروشن کردم و جلویش رفتم نشستم . به امید این که کامران بالاخره بیرون میاد و از دلم در میاره گرسنه بودم و کمی شام گرم کردم و به در اتاق زدم و گفتم شام حاضره و پشت میز نشستم .
هر چی صبر کردم بیرون نیومد و منم با خودم گفتم : « به جهنم نیا »
شام را خوردم و حالا نمی دونستم چکار کنم . غرورم اجازه نمی داد سراغش برم . برای همین همان جا روی مبل راحتی دراز کشیدم و کوسن را زیر سرم گذاششتم و این قدر به تلوزیون خیره شدم تا خوابم برد .
یکی دو ساعت بعد سردم شد و از خواب بلند شدم . پاورچین پاورگین سمت اتاق رفتم و در را باز کردم .
دیدم چراغ خواب روشن است و کامران دستش را خم کرده و روی پیشا نی اش گذاشته و به سقف نگاه می کند .
یکهو لجم در اومد و با خودم گفتم بیدار بوده و حتی نخواسته یه پتو روی من بکشه .
مگه من چکار کرده ام که این جوری با من قهر کرده . حالا که این طوره و نمی خواد با من حرف بزنه دلیلی نداره منم این جا بمونم و فکر کنه واقعا من مقصرم و می خوام منتش رو بکشم .
با این فکر محکم در را بهم کوبیدم و با عصبانیت از خونه هم خارج شدم و در ساختمان را هم محکم بهم کوبیدم تا متوجه بشه که از خونه رفتم و از در وسط با سرعت به ویلا رفتم و از در پشت آشپزخونه که همیشه کلیدش کنار گلدان بود وارد خونه شدم که یهو زری خانوم که همیشه خوابش
سبک بود توی سالن جلوی رویم سبز شد و خواست جیغ بکشد که با دیدن من دستش را روی دهانش گذاشت و بعد از چند ثانیه دستش را برداشت و پرسید:
-اینجا چیکار می کنید ژینا خوانم فکرکردم دزد اومده
با ناراحتی گفتم:با کامران حرفم شده بود می خواستم توی خونه باشم حالا هم می خوام برم اتاقم و بخوایم.
وبالا رفتم و خودم را روی تختم انداختم و خوابیدم.
صبح با صدای مامان که تکانم می داد بلند شدم و سلام کردم.مامان با نگرانی پرسید:اینجا چیکارمی کنی.زری خانوم گفته نیمه شب اومدی
بایاداوری کار کامران بغضم ترکید و با قیافه ی حق به جانبی جریان دیروز را برای مامان تعریف کردم و مامان سری تکان داد و گفت:
-خب عزیزم تقصیر خودته.چقدر بهت گفتم از خوبی کامران سواستفاد ه نکن ولی گوش نکردی
با اعتراض گفتم:ولی مامان من که مخصوصا این کارو نکردم.
مامان گفت:می دونم.منم خیلی کم تو محیط کارم یا دانشگاه با کسی درباری زندگیم حرف میزدم.ولی قبول کن کامران حق داره.یه مدت که تو بلاتکلیفی بود و نمی دونست تو با اون زندگی می کنی یا نه بعدش هم که عروسی کردید تمام وقتت برای کار و دانشگاه گرفته می شد و خیلی مواقع خسته ای اگه فقط مثل من کار می کردی خیلی راحتتر به شوهر و زندگیت می رسیدی خب تو هم حق داری و این مسئولیت بزرگی بود که به دوش تو افتاد،کامران هم می دونه برای همینه که کمکمت می کنه و اعتراض نمی کنه ولی این یکی برایش خب ضربه ی یزگی بوده.قبول کن برای اینکه با خودش کنار بیاد اجتیاج داشته که فکر کنه تو نباید این جوری می اومدی قهر خونه ی ما.درسته که اینحا همیشه خونه ی توئه ولی باید بدونی خونه ی واقعی تو اونجاست.حالا پاشو که دانشگاهت دیر میشه
با ناراحتی پاهایم را توی بغلم جمع کردم و گفتم:ولی کامران گفته دانشگاه نرم.
مامان خندید و گفت:تو هم چقدر حرف گوش کن بودی و ما خبر نداشتیم.اون تو عصبانیت یه چیزی گفته
با سرتقی گفتم:نمیرم.مگه اینکه خودش بیاد و معذرت خواهی کنه
مامان بلند شد و اهی کشید و گفت:از دست تو نمی دونم چکار کنم.منم باید برم سر کلاس.بیشتر فکر کن و از در بیرون رفت.
اون روز تو اتاق موندم و تلاش های مامان گل پری هم بی نتیجه موند.
تینا هم هر کاری کرد منو با خودش به دانشگها ببره موفق نشد.بابا و عمو خونه نبودند و از روز قبل به اصفهان رفته بودند و نزدیک ظهر بود که صدای کامران رو شنیدم که داشت با مامان گل پری حرف میزد.
سریع در اتاق رو قفل کردم و روی تخت نشستم.فهمیدم کارخونه نرفته و صدای پاش رو شنیدم که از پله ها بالا میامد.
دستگیره در را فشار داد و وقتی دید قفله صدام کرد و جواش را ندادم
با لحنی که هنوز بوی دلخوری می داد گفت:می دونم صدام رو می شنوی بلند شو در رو باز کن.می خوام باهات حرف بزنم.
جواب دادم:من با تو حرفی ندارم.نمی خوام ببینمت.
در صورتی که دلم برایش تنگ شده بود و دلم می خواست نازم را بکشد تا من خودم را در اغوش گرمش قایم کنم و مثل همیشه که بهم می گفت پیشی کوچولو لوسم کند.
کامران چند باری در زد و وقتی جوابش را ندادم خیلی محکم قاطع گفت:پس من میرم.اگه نیومدی خونه دیگه نیا و فکر منم از سرت بیرون کن.دیگه از لوس بازیهات خسته شدم.
و صدای پایش را شنیدم که رفت.باورم نمی شد این کامران بود که این طوری با من حرف زده بود و گفته بود از دستم خسته شده
بهت زده به سمت در رفتم و در را باز کردم و خواستم راه پله رو نگاه کنم که کامران که کنار در پنهان شده بود و کفش هایش را دراورده بود به داخل اتاق هلم داد و با خنده گفت:رودست خوردی نه
در حالیکه از فریب خوردنم حرصم دراومده بود خواستم با اعتراض بیرونش کنم که اون چشمهای سیاهش را به صورتم دوخت و از اون خنده هایی که دلم براش ضعف می کرد رفت و با لحنی خواستنی گفت:منو می بخشی خانوم کوچولو
ابروم را بالا انداختم که گفت:مثل همیشه دست پیش گرفتی که پس نیفتی.حقش بود یه کتک مفصل بهت میزدم و تو اتاق زندانیت می کردم که شبونه هوس فرار کردن از خونه به سرت نزنه.
با خشم نگاهش کردم که گفت:حالا که نزدمت نمی خواد چشمهایت را برایم دربیاری.حالا نمی خوای باهام حرف بزنی.
با دلخوری گفتم تو حتی نخواستی دلیل منو برای نگفتن اینکه ازدواج کرده ام بشنوی و اون طوری رفتار کردی
موهایم را بوسید و گفت:منو ببخش.قبول کن که من چون خیلی دوستت دارم خیلی هم حسودم.قبول کن نگه داشتن زنی به خوشگلی و پولداری تو خیلی سخته.مدام فکر می کنی نکنه از دستت بره
موهایش را کشیدم و گفتم:تو خیلی احمقی که فکر می کنی من عشقم رو با دنیایی عوض می کنم.
چشمهایش پر از خنده شد و گفت:این عاشق فدای تو بشه حالا بیا بریم خونه.همراهش شدم و به خونه برگشتم.عصری تینا اومد و گفت:که بهنام کلی معذرت خواهی کرده و منم بهش گفتم:با این بی فکریش باعث دعوای تو و شوهرت شده
خیلی ناراحت شد و گفت:باعث شرمندگی من است که با این کارم باعث ناراحتی خانوم کیانی شدم.و خلاصه خیلی ناراحت بود.
فردایش کامران منو و تینا رو رسوند و بچه ها با دیدن کامران زمزمه هاشون شروع و تا خواستند کنجکاوی کنند تینا گفت:شوهر ژیناست و در ضمن منم با پسر خاله ی ژینا عروسی کرده ام.
وقتی بچه ها چشم هایشان گرد شد و پرسیدند:کی؟
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #53  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

؟
-قبل از دانشگاه
شیرین پرسید:پس چرا نگفته بودید
تینا گفت:دلیلی نداشت
پیمان یکی از بچه ها با خنده گفت:از ماشین همسرتون معلومه که خیلی مایه دار هستن.
تینا از دهنش در رفت و گفت:خب کارخونه داره دیگه.البته با ژینا شریک هستن.
بچه ها سوتی کشیدن و گفتند:ای بچه مایه دار.فکرکردی اگه بکی باید سر کیسه رو شل کنی
بااخم به تینا نکاه کردم و گفتم:این چه حرفی بود که زدی
تینا شانه ای بالا انداخت و گفت:خوب کردم.اگه از روز اول می گفتیم اون اتفاق مسخره پیش نمی یومد.
چند روزی کامران مرتب دنبالم می یومد تا خیال همه رو راحت کنه که همسر دارم.از کارهاش خنده ام می گرفت ولی چیزی نمی گفتم که حساس نشه و فکر نکنه من دلم نمی خواد دنبالم بیاد.
یواش یواش با همکلاسی هایم اشنا شد و خیالش راحت شد.پانزده اردیبهشت تولد کامران بود و یه مهمونی مفصل بدون اینکه خبر دداشته باشه براش ترتیب دادم و عصر به بهانه ی اینکه فردا امتحان دارم و شب هم دوتایی می خواهیم بریم بیرون زودتر اومدم خونه و حاضر شدم.وقتی کامران به همراه ارش به خونه اومد با دیدن مهمونها حسابی غافلگیر شد.شب خیلی شاد و خوبی بود.
کادوی تولد کامران تابلوی زیبایی از کامران بود که براش خیلی زحمت کشیده بودم و نذاشته بودم کامران قبلا ببینه و کامران خیلی خوشحال شد.اون شب بهش گفتم من چیزی بهتراز تو توی زندگیم نداشتم که بهت هدیه بدم.
دستم را بوسید و گفت:این بهترین کادوی زندگیم بود چون می دونم براش پولی خرج نکردی بلکه هنز دستا اونو به وجود اوردن.
مرداد ماه بود که همراه مامان اینا و عمو و مامان گل پری قرار شد به فرانسه بریم که من به کامران گفتم:که دلم می خواد حالا که هوا خوب است به المان و اتریش و ایتالیا هم بریم الیته خیلی دلم می خواد ارش و تینا هم همراهمون باشند.
کامران هم قبول کرد و گفت:دفعه ی پیش زمستون بود و سرد ولی حالا خیلی جاها هست که برالی گردش بریم.
بیستم مرداد همگی به پاریس رفتیم و اقا بهمن و پروین خانوم خیلی از دیدن من خوشحال شدند.چند روزی پاریش بودیم و بعد به نیس و مارسی رفتیم و بعد به اتریش و المان و ایتالیا.
روز تولدم تو وین بودیم وبه اپرا رفتیم.خیلی خوش گذشته یود و دلمون می خواست بازم بمونیم ولی باید برای ثبت نام دانشگاه بر می گشیتم و کامران با خنده گفت:این جا رو که ازمون نگرفتن بازم می اییم.
سال دوم دانشگاه مریم با یکی از دوستان مانی به اسم بهزدا ازردواج کرد و بعد از عید هم مهوش با یکی از مهندسین کارخانه به اسم کاوه ازدواج کرد.
حسابی دوروبرمون شلوغ بود و هر هفته توی خونه ی یکی از ما دوره ی فامیلی می گذاشتیم و دور هم جمع می شدیم.
فرشید و لیلا هم جز فامیل شده بودند و هستی روز به روز خوشگلتر و بانمکتر میشد.تو یکی از همین مهمونی ها مریم گفت که سه ماهه حامله است و همه خوشحال شدند.
مهر ماه اون سال کامران و فرشید چند روزی برای کار به اصفهان رفتند و من از ددوری کامران جسابی دلتنگ شدم.
عصر یکی از روزها که به دیدن هستی و لیلا رفته بودم لیلا بهم گفت که حامله است و هنوز به فرشید خبر نداده.
خیلی خوشحال شدم و همان جا بود که احساس کردم دلم می خواد منم مادر بشم.من اشق بچه ها بودم ولی با دیدن شادی لیلا احساس کردم حس داشتن بچه ی خودم می تونه فوق العاده باشه.
بعد از برگشتن کامران خبر بچه دار شدن فرشید اینا را بهش دادم و خودم را لوس کردم و گفتم:می دونی کامی منم خیلی دلم می خواست ما هم زود بچه دار می شدیم.
صورت کامران گرفته شد و نگاه عمیقی به من کرد و گفت:اول درست رو تموم کن بعد با این شزایط زندگی تو نمی تونی به همه ی کارها برسی.
حرف کامران را قبول داشتم ولی با دنیا اومدن دختر مریم که اسمش را هاله گذاشتند وبعد از اون به دنیا اومدن پسر لیلا که هومن نام گرفت دلم برای بچه داشتن ضعف می رفت و مدام توی فکرش بودم. مدام برای بچه ها خرید می کردم و به دیدنشان می رفتم.

تمام ترم ها را واحد زیاد میگرفتم تا زودتر درسم تمام شود. تو تمام روزها کامران مثل کوه کنارم قرار گرفته بود و تمام مشکلات را با خوش اخلاقی و مهربونی حل می کرد.
بعضی از روزها از این که این قدر خسته بودم که حتی حوصله ی یه چای دادن به کامران را نداشتم خجالت می کشیدم ولی کامران با محبت چای می ریخت و کنارم می نشست و در جواب شرمنده گفتن من با لبخند می گفت دشمنت شرمنده باشه. من می دونم که این همه مسئولیت و کار و درس داره تو رو از پا در میاره این قدر به خودت فشار نیار من هم سرم را روی شانه اش می گذاشتم و از این که خدا اونو همراهم کرده بود شکرمی کردم.
با تمام این که تینا می خندید و می گفت تا زری خانوم و خاتون هستند که کارهای خونه و آشپزی را انجام بدهند نباید نگران خونه باشی ولی دلم می خواست خودم برای کامران آشپزی کنم و من هم مثل خیلی از زن ها دیگه یه روزهایی فقط و فقط فکری جز و خونه و زندگیم نداشته باشم ولی با این سرونوشتی که برایم رقم خورده بود این امکان وجود نداشت.

دلم هم نمی خواست کنار بکشم و کارها را به دوش کامران بیندازم تا همه بگن که پدربزرگ اشتباه کرده بود.
هروقت گله می کردم که خسته شدم مامان و کامران می گفتند:« دانشگاهت که تموم بشه کارهایت سبکه و راحت می شه.»
فصل 40
سال سوم دانشگاه ترم دوم یه اتفاق به ظاهر خوشحال کننده، مثل رعد وبرق زندگی ما شد و اون اتفاق حامله شدن تینا بود.
از یه طرف خوشحالی این موضوع باعث شادی ام شد واز طرف دیگه برای من که چند وقتی بود دلم می خواست بچه دار بشم باعث نگرانی ام شد و پیش مامان رفتم و با نگرانی گفتم: « که چند وقتی است که منتظرم ولی هنوز خبری نشده.»

مامان با خنده گفت: «که این می تونه خیلی طبیعی باشه ولی بهتر نیست تا تموم نشدن درسم صبر کنم» که گفتم: «نه مامانی دلم برای بچه ضعف می ره تازه مثل تینا تا بچه بیاد درس ما هم تموم شده.»
مامان گفت:« بهتره قبل از باردار شدن به دکتر مراجعه کنم و تحت نظر باشم و ویتامین مصرف کنم.»
شب بعد ازکلی بحث با کامران موفق شدم که باهم به دکتر بریم ولی کامران هنوز اصرار داشت که زود است و باید بعد از دانشگاه به خودم فرصتی برای استراحت بدم ولی من که تو ذهنم صدبارفرزندم را در آغوش کشیده بودم دلم می خواست با تموم شدن دانشگاهم ماهم فرزندمان را در آغوش داشت باشیم.
من و تینا به خاطر واحد های زیادی که گرفته بودیم تابستان سال بعد درسمان تمام می شد و بچه تینا هم آذر ماه دنیا میومد.
تینا تحت نظر فرزانه خواهر فرشید بود و منم تصمیم گرفتم پیش فرزانه برم.
اون روز عصر که همراه کامران پیش فرزانه رفتیم فرزانه یه سری آزمایش برای هر دوی ما نوشت و در جواب کامران که می گفت ژینا با این همه فشار کاری، باعث می شه به خودش و بچه صدمه بزند گفت:« شما آزمایش ها را بدهید و بعد از مدتی ژینا ویتامین مصرف می کند و به نظر من تو تابستان باردار بشه بهتر است چون وضعیت ژینا با تینا فرق می کنه و هم کار و هم درس به یه زن باردار فشار زیادی وارد می کند.»
کامران هم با شوخی و خنده همراهم شد و باهم رفتیم پارک و کامران کلی سربه سرم گذاشت و می گفت:« دیدی حق با منه و باید کمی صبر کنی و عجول نباشی. نترس برای این که اندامت به هم بریزه وقت بسیار داری.»

و وقتی با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:« یعنی اگه چاق بشم دیگه دوستم نداری.»
با مهربونی نگام کرد و گفت:« این چه حرفیه. من هم فدای تو مامان خوشگه می شم هم فدای اون نی نی تپل مپل خوشگلم راستش منم دلم برای صدای خنده ها و گریه های بچه پر می کشد ولی خب با این همه فشار و خستگی تو باید چند ماه دیگه هم صبر کنیم باشه.»
قبول کردم ولی قرار شد آزمایش هارا بدیم و جوابش را پیش فرزانه ببریم. که ای کاش این کار را نمی کردیم. روزی که جواب آزمایشها حاضر شد یک هفته به عید مونده بود و با خنده گفت:« می ترسم فرزانه بهت ویتامین بده و سفارش کنه خودت را تقویت کنی ولی تو پشت گوش بندازی و مثل همیشه که فکر خودت نیستی به خودت نرسی.»
از این که دلواپسم بود خوشحال بودم و باهم پیش فرزانه رفتیم ولی وقتی فرزانه با دیدن آزمایش ها اخم هایش در هم رفت هر دو بانگرانی به همدیگه نگاه کردیم.
تا این که فرزانه رو به من گفت:« آزمایش های تو هیچ مشکلی ندارد ولی کامران دوباره باید آزمایش بده تا مطمئن بشم.» با تشویش پرسیدم:« چی شده نکنه منظورت ایدز است؟»

فرزانه سری تکان داد و گفت:« نه، اصلا می دونی این نوسانی که در این آزمایش مشخص شده، یک مورد نادر است که فقط مربوط به سیستم اعصاب بدن است که در موارد ضربه خوردن به نخاع پیش میاد ولی نمی دونم چرا آزمایش کامران این طور شده.»
نگاهم که به کامران افتاد دیدم رنگ از رویش رفته و به جلو خم شد وسرش را میان دستانش فشرد و اندوه و ناله گفت:« نه خدایا نه، نباید این طوری می شد.»
با ناراحتی دستش را از سرش جدا کردم و گفتم:« چرا کامران این طوری شده مگه چی شده؟»
فرزانه گفت:« حتما اشتباهی پیش اومده، دوباره باید آزمایش بدی» که کامران در حالی که حلقه ای اشک در چشمان سیاهش جمع شده بود گفت:« نه اشتباه نشده ژینا تصادف اون شب پاریس را یادته، دکتر معالجم از من پرسید که بچه دارم یا نه و وقتی من گفتم نه، به من گفت در اثر ضربه به سیستم اعصاب و نخاع و کمر و پا، ممکنه از هر صد نفر یه نفر نتونه بچه دار بشه و حالا می بینم که من همون یه نفر از صد نفرم» و با ناراحتی از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت.
فرزانه بلند شد و گفت:« ولی کامران هر مشکلی راه حلی داره تازه ما هنوز مطمئن نیستیم و این هم به این معنی نیست که هیچ وقت نتوانید بچه دار بشید. باید با هم صحبت کنیم» ولی کامران بیرون رفت و منم با عجله به دنبالش روان شدم.

از شنیدن این خبر غم عظیمی روی دلم سنگینی می کرد و انگار آوار روی سرم خراب شده بود، فکر هر چیزی را می تونستم بکنم غیر از این که بهم بگن نمی تونیم بچه دار بشیم.
وقتی توی خیابون به کامران رسیدم و صدایش زدم به سمتم برگشت و با ناراحتی رو به من گفت:« متأسفم ژینا» و دستم را گرفت و گفت :« باور کن نمی خواستم چیزی را از تو پنهان کنم ولی وقتی دکتر گفت:« یک درصد این اتفاق می افته اصلا فکرش را هم نمی کردم این مورد در باره ی من پیش بیاد، بارو کن اگه می دونستم وقتی برگشتیم ایران از تو جدا می شدم.»
و اشک روی گونه هایش سرازیر شد و شکسته شدنش را دیدم و صدای خرد شدن غرورش را همراه صدای باران که شروع به بارش کرده بود را شنیدم، در عرض چند لحظه تمام باورهایم از بین رفته بود و حالا داشتم خرد شدن عشقم را می دیدم و کاری از دستم ساخته نبود، تحمل این یکی را نداشتم.
کامران همه ی زندگیم بود. آن قدر دوستش داشتم که تحمل نداشتم خاری به دستش فرو بره چه برسد به این که، این جور درهم بشکند. اصلا نمی تونستم فکر درستی کنم. من برای داشتن بچه بال می زدم و از طرف دیگه طاقت یه لحظه دوری و ناراحتی کامران را نداشتم، فشار روحی سختی بود.


همان طور که دستم در دستان کامران کامران بود و جلوی چشمانم سیاه شد و بندم شروع به لرزیدن کرد و انگار سرمای خیابان چندین برابر شده باشد به کامران تکیه دادم. کامران که متوجه حال خرابم شده بود، کمک کرد و منو به داخل ماشین برد و سریع یه شیر کاکائو داغ و شیرین برایم تهیه کرد و به زور به خوردم داد و بخاری ماشین را روی زیاد گذاشت و به سمت خونه روانه شد.
وارد خونه که شدم هنوز می لرزیدم و کنار شومینه نشستم و کامران شربت قندی برایم درست کرد و پتو رویم کشید و کنارم نشست. ساعتی در سکوت کنارم قرار گرفت و منم لرز بدنم آروم شد. نمی دونستم با این وضع چطوری باید کنار بیام ولی می دونستم، که هیچ مشکلی نیست که با توکل به خدا حل نشه درست بود که ضربه ی سختی بهم وارد شده بود ولی باید سعی می کردم طوری رفتار نکنم که کامران احساس ناراحتی و عذاب وجدان داشته باشد.
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #54  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

این مشکل می تونست برای من پیش بیاد تازه اگر اون شب من با کامران دعوا نکرده بودم اون تصادف لعنتی پیش نمیومد. پس مقصر بودم و حالا باید سعی می کردم کامران را از ناراحتی در بیارم و بعد با یه فکر درست ومنطقی دنبال راه حل درمان باشیم. ولی وقتی به کامران نگاه کردم و با لبخند بهش گفتم:« من سردم شده بود، تو چرا این جا نشستی و به فکر شام نیستی، که از گرسنگی مردم.»

لبخند تلخی زد و گفت:« چیه می خوای وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده در حالی که از شنیدنش به این حال و روز افتادی.»
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:« مگه افتاده لرز کردن منم به خاطر سرما بود. لباسم کم بود، چرا این طوری رفتار می کنی، انگار که زلزله اومده و همه مردند و چاره ای نیست.پاشو ماتم نگیر، تو هزار دفعه وقتی من نا امید می شدم می گفتی آدم نباید این قدر ضعیف باشه و باید به خدا توکل کند حالا من باید به تو این حرف ها را بزنم.»
کامران دستش را دور شانه ام حلقه کرد و سرم را روی سینه اش فشرد و گفت:« خانوم کوچولو تو نمی خواد به من دلداری بدی. من خوب می دونم تو چه قدر عاشق بچه ها هستی همین طور که من هستم. نمی دونم می تونی بفهمی یا نه ولی باور کن خیلی سخته درحالی که فکر می کنی این قدر پول داری که می تونی مشکلات خیلی از آدم ها را حل کنی یا این قدر خوشبختی که همسر دوست داشتنی ای مثل تو در کنارت است و آرزو داری که صدای شاد خنده های کودکانه اش توی خونه ات بپیچد یکهوبه این پوچی برسی که هیچ کدام از این چیزها کمکی به حال و روزت نمی کند.

خیلی سخته ژینا، من این همه مال و ثروت را می خوام چکار وقتی نتونم کوچکترین آرزوی خودم و تو را برآورده کنم و صدای هق هق گریه اش بلند شد.»
خیلی سعی کردم آرومش کنم ولی نشد که نشد. هرچی گفتم من مقصر بودم که اون تصادف پیش اومد و در ضمن هزار تا راه برای بچه دار شدن است قانع نشد.
کامران من شکسته بود و من باور نمی کردم که این همون کامرانی باشه که همیشه در برابر سختی ها و مشکلات لبخند برلب داشت و حالا مثل بچه گریه می کرد.
من که خودم از شنیدن این خبر داغون شده بودم و احتیاج به دلداری داشتم حالا می خواستم اونو دلداری بدم و موفق نمی شدم وبه سراغ تلفن رفتم و از مامان گل پری خواستم که پیش ما بیاد.
می دونستم اگه از مامان کمک بخوام ممکنه کامران ناراحت بشه ولی مامان گل پری حکم هم مادر هم مادربزرگ را برای کامران داشت.

وقتی مامان گل پری حال و روز ما را دید نگران شد و من برایش تعریف کردم چه اتفاقی افتاده و این که کامران بدجوری بهم ریخته.
مامان گل پری با تأسف رو به کامران و من سری تکان داد گفت:« بلند بشید و خجالت بکشید. خدا این همه نعمت به هر دویتان داده و بازم از توکل کردن به خدا غافل هستید. هیچ گره و مشکلی نیست که به دست خدا باز نشود. این همه راه حل پزشکی. تازه یه آزمایش که نمی تونه صددر صدر چیزی را ثابت کند.»
گفتم:« فرزانه هم همینو گفت ولی کامران می گه مرغ من یه پا داره و دکتر معالجش چون این حرف را زده دیگه ما بچه دار نمی شویم.»

مامان گل پری اون شب کلی با هر دوی ما حرف زد و به کامران گفت:« اگه تمام راه ها هم نتیجه نده و خدا نخواد که شما بچه دار بشوید یه کوچولوی خشگل میارید و بزرگش می کنید. مگه تا حالا این کار را نکردید خب این دفعه یکی را میاورید تو خونه ی خودتون و بزرگش می کنید.»
حرف ها مامان گل پری کمی منو آروم کرد ولی انگار روی کامران اثر زیادی نداشت و کامران دیگه مثل روزهای قبل نشد و هر روز اختلاقش بدتر می شد.

در حالی که به اصرار من پیش فرزانه میامد و فرزانه بعد از آزمایش بعدی گفت:« اگه آرامش داشته باشد و از داروهایی که برایش تجویز کرده استفاده کند تا حد زیادی می شه امید وار بود.» ولی کامران هر روز بیشتر اخلاقش عوض می شد و من به توصیه فرزانه و مامان گل پری سعی می کردم در همه حال مراعاتش را بکنم.
فرزانه می گفت:« مردها برایشان سخته که با این واقعیت کنار بیایند که ممکن است بچه دار نشوند درسته که خانم ها هم ضربه ی بدی می خورند ولی همیشه خانوم ها مقاوم تر هستند و کامران فکر می کند ممکنه به خاطر این مسئله تو را از دست بده.»
منم تا جایی که می تونستم سعی می کردم محیط خانه را شاد و کنم و اصلا با کامران در هیچ موردی بحث و جدل نکنم ولی کامران خوب من به کلی عوض شده بودو از هر چیزی بهانه می گرفت.
روز به روز بیشتر سیگار می کشید و به رفتار و کارهای من حساس شده بود. سه ماه بهار واقعا برایم طاقت فرسا شده بود اگه دیر به کارخونه می رفتم یا زود برمی گشتم زیر ذره بین کامران قرار می گرفتم که دلم نمی خواد پیش اون باشم.

روزهایی که به خونه ی غزل سر می زدم کامران با ناراحتی گوشه ای می نشست و موزیک غمگین گوش می داد.
از لیلا خواسته بودم بچه ها را خونه ی ما نیاورد و خودم به دیدن هستی و هومن می رفتم ولی در تمام لحظاتی که عاشقانه آن ها را در آغوش می گرفتم دلم ناراحت کامران بود که وقتی به خونه می رفتم نگاه رنجیده اش را ازم می دزدید و انگار خودش را ملامت می کرد که نمی تونه منو شاد کنه.
حضور تینا و هوس های دوران بارداری اش تا زمانی که کامران درکنار نبود باعث شادی و خنده منو تینا بود و مرتب سر به سرش می گذاشتم ولی وقتی کامران میومد به وضوح ناراحتی اش را حس می کردم طوری که یه روز تینا بعد از رفتن کامران از خونه پرسید:« ژینا مطمئنی که حال کامران خوبه، یا شایدم از دست من ناراحته.»
با دستپاچگی گفتم:« این چه حرفیه که می زنی.»
تینا با احتیاط روی مبل نشست و گفت:« چند دفعه است که می بینم کامران از دیدنم خوشحال نمی شه و می خواد یه جوری از من دوری کنه.»

در حالی که بغض راه گلویم را بسته بود برای تینا تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده.
تینا با ناراحتی گفت:« ولی کامران آدمی نبود که به این راحتی خودش را ببازد چرا این طوری شده. تو که می گی فرزانه گفته امکان بچه دار شدنتان وجود دارد.»

با کلافگی سری تکان دادم و گفتم :« آره، فرزانه می گه ولی حرف اون دکتر پاریسی بد جوری روی کامران اثر گذاشته وفکر می کند که فرزانه برای دلخوشی ما می گوید، در صورتی که اگه آرامش داشته باشیم وضعیت خیلی فرق می کنه ولی کامران سراسر انرژی منفی شده و حتی سعی می کند از بچه ها دوری کنه.
فرزانه می گه دچار افسردگی شده ولی حاضر نیست به حرف من یا فرزانه گوش کند. مدام بهونه می گیره و چند باری از این که با من ازدواج کرده باعث شده من نتونم بچه دار بشم احساس عذاب وجدان کرده و گفته ای کاش با تو ازدواج نمی کردم.

می دونی تینا، دلم می خواست پول نداشتم ولی الان به جای تو بودم حس قشنگی را که تو تجربه می کنی داشتم و برق شادی آرش را درچشمان کامران هم می دیدم.
تو می دونی کامران تمام زندگی منه و نفسم به نفسش بسته است چطور می تونم ناراحتی اش را تحمل کنم.»
تینا با مهربانی بغلم کرد و گفت:« غصه نخو، تو و کامران آن قدر دلتون مهربون است که خدا هیچ وقت فراموشتان نمی کند. بهتره بیشتر برای
کامران وقت بذاری و مطمئن بشه که تو هیچ وقت ترکش نمی کنی. مشکل بچه دار شدن چیزی نیست که این دوره زمونه راه حلی نداشته باشد. فقط باید صبر داشته باشید."
بعد از اون تمام سعی ام را می کردم که کامران را به حالت قبلش برگردونم ولی کامران روز به روز عصبی تر می شد.
یه روز که تو تابستان بعد از دانشگاه که ترم آخرش بود به همراه تینا برای خرید وسایل بچه رفتیم و من که ذوق و شوق تینا را هم می دیدم فراموش کردم به کامران زنگ بزنم و بگم دیر میام و وقتی یادم افتاد و تماس گرفتم دیدم گوشی اش خاموش است.

با آرش تماس گرفتم که گفت :" کامران با عصبانیت بیرون رفته و چیزی نگفته."
وقتی به خونه رسیدیم کامران نبود و آرش هم بعد از ما رسید. اون شب کامران ساعت یک شب خونه اومد.
وقتی با نگرانی پرسیدم :" کجا بودی دلم شور می زد؟" کیفش را روی مبل پرتاب کرد و گفت :"همون جایی بودم که جنابعالی تشریف داشتید."
گفتم :"منظورت را نی فهمم."
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #55  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

این مشکل می تونست برای من پیش بیاد تازه اگر اون شب من با کامران دعوا نکرده بودم اون تصادف لعنتی پیش نمیومد. پس مقصر بودم و حالا باید سعی می کردم کامران را از ناراحتی در بیارم و بعد با یه فکر درست ومنطقی دنبال راه حل درمان باشیم. ولی وقتی به کامران نگاه کردم و با لبخند بهش گفتم:« من سردم شده بود، تو چرا این جا نشستی و به فکر شام نیستی، که از گرسنگی مردم.»

لبخند تلخی زد و گفت:« چیه می خوای وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده در حالی که از شنیدنش به این حال و روز افتادی.»
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:« مگه افتاده لرز کردن منم به خاطر سرما بود. لباسم کم بود، چرا این طوری رفتار می کنی، انگار که زلزله اومده و همه مردند و چاره ای نیست.پاشو ماتم نگیر، تو هزار دفعه وقتی من نا امید می شدم می گفتی آدم نباید این قدر ضعیف باشه و باید به خدا توکل کند حالا من باید به تو این حرف ها را بزنم.»
کامران دستش را دور شانه ام حلقه کرد و سرم را روی سینه اش فشرد و گفت:« خانوم کوچولو تو نمی خواد به من دلداری بدی. من خوب می دونم تو چه قدر عاشق بچه ها هستی همین طور که من هستم. نمی دونم می تونی بفهمی یا نه ولی باور کن خیلی سخته درحالی که فکر می کنی این قدر پول داری که می تونی مشکلات خیلی از آدم ها را حل کنی یا این قدر خوشبختی که همسر دوست داشتنی ای مثل تو در کنارت است و آرزو داری که صدای شاد خنده های کودکانه اش توی خونه ات بپیچد یکهوبه این پوچی برسی که هیچ کدام از این چیزها کمکی به حال و روزت نمی کند.

خیلی سخته ژینا، من این همه مال و ثروت را می خوام چکار وقتی نتونم کوچکترین آرزوی خودم و تو را برآورده کنم و صدای هق هق گریه اش بلند شد.»
خیلی سعی کردم آرومش کنم ولی نشد که نشد. هرچی گفتم من مقصر بودم که اون تصادف پیش اومد و در ضمن هزار تا راه برای بچه دار شدن است قانع نشد.
کامران من شکسته بود و من باور نمی کردم که این همون کامرانی باشه که همیشه در برابر سختی ها و مشکلات لبخند برلب داشت و حالا مثل بچه گریه می کرد.
من که خودم از شنیدن این خبر داغون شده بودم و احتیاج به دلداری داشتم حالا می خواستم اونو دلداری بدم و موفق نمی شدم وبه سراغ تلفن رفتم و از مامان گل پری خواستم که پیش ما بیاد.
می دونستم اگه از مامان کمک بخوام ممکنه کامران ناراحت بشه ولی مامان گل پری حکم هم مادر هم مادربزرگ را برای کامران داشت.

وقتی مامان گل پری حال و روز ما را دید نگران شد و من برایش تعریف کردم چه اتفاقی افتاده و این که کامران بدجوری بهم ریخته.
مامان گل پری با تأسف رو به کامران و من سری تکان داد گفت:« بلند بشید و خجالت بکشید. خدا این همه نعمت به هر دویتان داده و بازم از توکل کردن به خدا غافل هستید. هیچ گره و مشکلی نیست که به دست خدا باز نشود. این همه راه حل پزشکی. تازه یه آزمایش که نمی تونه صددر صدر چیزی را ثابت کند.»
گفتم:« فرزانه هم همینو گفت ولی کامران می گه مرغ من یه پا داره و دکتر معالجش چون این حرف را زده دیگه ما بچه دار نمی شویم.»

مامان گل پری اون شب کلی با هر دوی ما حرف زد و به کامران گفت:« اگه تمام راه ها هم نتیجه نده و خدا نخواد که شما بچه دار بشوید یه کوچولوی خشگل میارید و بزرگش می کنید. مگه تا حالا این کار را نکردید خب این دفعه یکی را میاورید تو خونه ی خودتون و بزرگش می کنید.»
حرف ها مامان گل پری کمی منو آروم کرد ولی انگار روی کامران اثر زیادی نداشت و کامران دیگه مثل روزهای قبل نشد و هر روز اختلاقش بدتر می شد.

در حالی که به اصرار من پیش فرزانه میامد و فرزانه بعد از آزمایش بعدی گفت:« اگه آرامش داشته باشد و از داروهایی که برایش تجویز کرده استفاده کند تا حد زیادی می شه امید وار بود.» ولی کامران هر روز بیشتر اخلاقش عوض می شد و من به توصیه فرزانه و مامان گل پری سعی می کردم در همه حال مراعاتش را بکنم.
فرزانه می گفت:« مردها برایشان سخته که با این واقعیت کنار بیایند که ممکن است بچه دار نشوند درسته که خانم ها هم ضربه ی بدی می خورند ولی همیشه خانوم ها مقاوم تر هستند و کامران فکر می کند ممکنه به خاطر این مسئله تو را از دست بده.»
منم تا جایی که می تونستم سعی می کردم محیط خانه را شاد و کنم و اصلا با کامران در هیچ موردی بحث و جدل نکنم ولی کامران خوب من به کلی عوض شده بودو از هر چیزی بهانه می گرفت.
روز به روز بیشتر سیگار می کشید و به رفتار و کارهای من حساس شده بود. سه ماه بهار واقعا برایم طاقت فرسا شده بود اگه دیر به کارخونه می رفتم یا زود برمی گشتم زیر ذره بین کامران قرار می گرفتم که دلم نمی خواد پیش اون باشم.

روزهایی که به خونه ی غزل سر می زدم کامران با ناراحتی گوشه ای می نشست و موزیک غمگین گوش می داد.
از لیلا خواسته بودم بچه ها را خونه ی ما نیاورد و خودم به دیدن هستی و هومن می رفتم ولی در تمام لحظاتی که عاشقانه آن ها را در آغوش می گرفتم دلم ناراحت کامران بود که وقتی به خونه می رفتم نگاه رنجیده اش را ازم می دزدید و انگار خودش را ملامت می کرد که نمی تونه منو شاد کنه.
حضور تینا و هوس های دوران بارداری اش تا زمانی که کامران درکنار نبود باعث شادی و خنده منو تینا بود و مرتب سر به سرش می گذاشتم ولی وقتی کامران میومد به وضوح ناراحتی اش را حس می کردم طوری که یه روز تینا بعد از رفتن کامران از خونه پرسید:« ژینا مطمئنی که حال کامران خوبه، یا شایدم از دست من ناراحته.»
با دستپاچگی گفتم:« این چه حرفیه که می زنی.»
تینا با احتیاط روی مبل نشست و گفت:« چند دفعه است که می بینم کامران از دیدنم خوشحال نمی شه و می خواد یه جوری از من دوری کنه.»

در حالی که بغض راه گلویم را بسته بود برای تینا تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده.
تینا با ناراحتی گفت:« ولی کامران آدمی نبود که به این راحتی خودش را ببازد چرا این طوری شده. تو که می گی فرزانه گفته امکان بچه دار شدنتان وجود دارد.»

با کلافگی سری تکان دادم و گفتم :« آره، فرزانه می گه ولی حرف اون دکتر پاریسی بد جوری روی کامران اثر گذاشته وفکر می کند که فرزانه برای دلخوشی ما می گوید، در صورتی که اگه آرامش داشته باشیم وضعیت خیلی فرق می کنه ولی کامران سراسر انرژی منفی شده و حتی سعی می کند از بچه ها دوری کنه.
فرزانه می گه دچار افسردگی شده ولی حاضر نیست به حرف من یا فرزانه گوش کند. مدام بهونه می گیره و چند باری از این که با من ازدواج کرده باعث شده من نتونم بچه دار بشم احساس عذاب وجدان کرده و گفته ای کاش با تو ازدواج نمی کردم.

می دونی تینا، دلم می خواست پول نداشتم ولی الان به جای تو بودم حس قشنگی را که تو تجربه می کنی داشتم و برق شادی آرش را درچشمان کامران هم می دیدم.
تو می دونی کامران تمام زندگی منه و نفسم به نفسش بسته است چطور می تونم ناراحتی اش را تحمل کنم.»
تینا با مهربانی بغلم کرد و گفت:« غصه نخو، تو و کامران آن قدر دلتون مهربون است که خدا هیچ وقت فراموشتان نمی کند. بهتره بیشتر برای
کامران وقت بذاری و مطمئن بشه که تو هیچ وقت ترکش نمی کنی. مشکل بچه دار شدن چیزی نیست که این دوره زمونه راه حلی نداشته باشد. فقط باید صبر داشته باشید."
بعد از اون تمام سعی ام را می کردم که کامران را به حالت قبلش برگردونم ولی کامران روز به روز عصبی تر می شد.
یه روز که تو تابستان بعد از دانشگاه که ترم آخرش بود به همراه تینا برای خرید وسایل بچه رفتیم و من که ذوق و شوق تینا را هم می دیدم فراموش کردم به کامران زنگ بزنم و بگم دیر میام و وقتی یادم افتاد و تماس گرفتم دیدم گوشی اش خاموش است.

با آرش تماس گرفتم که گفت :" کامران با عصبانیت بیرون رفته و چیزی نگفته."
وقتی به خونه رسیدیم کامران نبود و آرش هم بعد از ما رسید. اون شب کامران ساعت یک شب خونه اومد.
وقتی با نگرانی پرسیدم :" کجا بودی دلم شور می زد؟" کیفش را روی مبل پرتاب کرد و گفت :"همون جایی بودم که جنابعالی تشریف داشتید."
گفتم :"منظورت را نی فهمم."
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #56  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

."
با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:" دنبال خوشگذرانی بودم. همان طور که تو برای خودت می ری و خبری به من نمی دی منم دلیلی نداره همیشه در دسترس سرکار خانوم باشم."
با بغض گفتم :" خیلی بی انصافی کامی. من و تینا فقط رفتیم برای بچه خرید کنیم و من یادم رفت زنگ بزنم و وقتی تماس گرفتم گوش ات خاموش کرده بودی ."
با حرص روی مبل نشست و گفت :" مشه ازت خواهش کنم امروز که منو یادت رفت برای همیشه منو یادت بره ."
کنارش نشستم و گفتم :" من کی گفتم تورو یادم رفت. خیلی بدی کامی من تمام تلاشم را می کنم که از این حالت بد روحی بیرون بیاییم و تو همیشه با من بدرفتاری می کنی ."
نگاه سردی به من کرد و گفت :" همینه که هست ناراحتی طلاق بگیر و راحت شو. حضور تو عذابم می ده."
باورم نمی شد. این نگاه سرد و یخ زده و این حرف های مهر سردی را کامران زده باشد. کامران طاقت قهر منو نداشت حرف از طلاق می زد.

با خودم گفتم :" عصبانی است و ناراحت از این که بی خبرش گذاشتم." و وقتی به اتاق رفت و در را محکم بست اشک هایم سرازیر شد.
مرتب از خدا صبر می خواستم و ازش می خواستم هر چه زودتر ما را هم صاحب فرزندی سالم و صالح کند و دل ما هم شاد شود.
روزهای امتحانم را با تمام رفتارهای سرد کامران و بداخلاقی های کامران سر کردم و به حرف هایش که مرتب و گاه و بیگاه زمزمه می کرد که بهتره از هم جدا بشیم و فکر می کند کنار من خوشبخت نیست توجهی نمی کردم و با خودم می گفتم بعد از تمام شدن امتحان ها همراه هم به یه مسافرت می رویم و سعی می کنم کامران را از این حالت در بیارم.
باید فکری به حال زندگیم می کردم .دیگه بیش از این طاقت ناراحتی کامران و خودم را نداشتم .
که با پایان امتحان ها خواستم نفس راحتی بکشم و با خوشحالی به خونه رفتم و کلاسورم را روی میز گذاشتم و با عجله دوش گرفتم و بلوز دامن سرمه ای را پوشیدم و حسابی آرایش کردم و کیک و چای را آماده کردم و منتظر کامران شدم.
وقتی وارد شد با خوشحالی به طرفش رفتم و گفتم :"بالاخره تموم شد کامی راحت شدی." یه لحظه برق نگاه مهربونش را که مدت ها ندیده بودم دیدم و لبخندی زد و با تحسین نگاهم کرد و گفت :" چه قدر به خودت رسیدی."

با لوندی پرسیدم :"خوشگل شدم؟!" آهی کشید و گفت :"تو همیشه خوشگلی" و پشت میز نشست و برشی از کیک برداشت و پرسید :"به خاطر تموم شدن درست است یا زندگی مشترکت؟"
با دلخوری گفتم :"دوباره شروع کردی کامران.حوصله ندارم امروز را هم خراب کنی. می خواهم شاد باشم و فردا با هم بریم شمال. مدت هاست که دلم برای چند روزی بی دردسر بودن در کنار تو تنگ شده"
که نگام به نگاه سردش افتاد که سری تکان داد و گفت :"متاسفم که شادی ات را خراب می کنم ولی اگه تا امروز هم صبر کردم به خاطر این بود که امتحان هایت خراب نشه. ولی من تصمیمم را گرفتم و می خوام از تو جدا بشم و با بیوه که بچه هم داره ازدواج کنم."

خندیدم که گفت :"شوخی نمی کنم. این جوری هم تو با ازدواج با کس دیگه ای به آرزوی بچه دار شدنت می رسی و این قدر با حسرت به بچه های مردم نگاه نمی کنی هم من حس پدر شدن را در کنار بچه دیگری تجربه می کنم."
با عصبانیت لیوان چای را روی میز کوبیدم و گفتم :"بس کن. خجالت بکش. هر چی من هیچی نمی گم تو پروتر می شی. اگه ما واقعا بچه دار نشیم می تونیم بچه ای را خودمان بزرگ کنیم دلیلی نداره تو بچه زن دیگه ای را بزرگ کنی."

در حالی که بلند می شد با خونسردی گفت :"دلیلی نداره به خاطر مشکل من تو از داشتن بچه خودت محروم بشی در ضمن اینو بهت بگم که من عاشف اون زن شده ام و می خوام در کنارش به آرامش برسم. چیزی را که هیچ وقت کنار تو نداشتم."
باورم نمی شد به همین راحتی توی روی من ایستاده بود و دم از عاشقی اش می زد و می گفت کنار من هیچ وقت آرامش نداشته خرد شده بودم و اشک هایم روان بود که بدون این که نگاهم کند تنها گذاشت و از در بیرون رفت.
با عصبانیت تمام ظرف های روی میز را روی زمین ریختم و شکستم و با داد و فریاد شروع به بدو بیراه گفتن به خودم و کامران کردم که از صدای من تینا پائین اومد با دیدن من در اون حالت وحشت زده پرسید :"چی شده ژینا؟" که با گریه خودم را در آغوشش انداختم و برایش هر چی را که کامران گفته بود تعریف کردم.
تینا سعی کرد آرومم کنه و گفت :" مگه دیوونه شدی اون ناراحته یه چیزی گفته."
اون شب کامران تا دیر وقت نیومد و تینا پائین کنارم موند و وقتی تینا رفت روی تخت دراز کشیدم و پتو را رویم کشیدم و خنکی شب های شهریور را زیر پتو پنهان کردم و چشم به در دوختم.
وقتی صدای در را شنیدم خودم را به خواب زدم و با خودم گفتم :"فردا مجبورش می کنم همراهم به سفر بیاد تا از این حال و روز در بیاد."

وقتی کامران روی تخت دراز کشید صدای آه عمیقش را شنیدم و بوسه ای به گونه ام زد و خوابید با خودم گفتم :" دیدی هنوزم مثل قبل دوستم داره و بدون بوسیدنم خوابش نمی ره و به خواب رفتم."
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #57  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فصل 41
وقتی چشم باز کردم کامران را در کنارم ندیدم فکر کردم حتما داخل سالن یا حیاط است چون برای سرکار رفتن زود بود ولی وقتی جلوی آینه دو پاکت دیدم و بازش کردم دنیا سرم خراب شد.
توی نامه کامران برایم نوشته بود که نمی خواد با من زندگی کند و دنبالش نگردم و طبق وکالت نامه هایی که به من داده تمام سهمش را از ارثیه به من منتقل کرده بود و طبق وکالت دیگری حق طلاق را به من داده بود تا در نبودش از اون جدا بشم و ازم خواسته بود که فراموشش کنم و به خاطر این که عاشق زن دیگه ای شده ببخشمش.
دنیا روی سرم خراب شده بود. با داد فریاد داخل خونه و حیاط به دنبالش گشتم و در حالی که نامه در دستم بود با آرش و تینا روبه رو شدم که با نگرانی روبه رویم ایستاده بودند و آرش پرسید :" چی شده چرا داد می زنی ژینا."
در حالی که تمام بدنم شروع به لرزه کرده بود نامه را به دست آرش دادم و بعد چشمانم سیاه شد و از حال رفتم.
وقتی چشم باز کردم داخل خونه روی مبل بودم و همه دورم بودند. چشم چرخاندم که کامران را ببینم که با به یاد آوردن نامه ها اشکم سرازیر شد و مامان در آغوشم کشید و پرسید :" ببینم این نامه ها چه معنی داره ژینا. مگه تو و کامران با هم اختلافی داشتید" در حالی که بغض راه گلویم را بسته بود به تینا نگاه کردم که تو بگو و تینا به طور مختصر برای مامان اینا و عمو ماجرا را تعریف کرد و مامان پری گفت :" من فکر نمی کردم این قدر کامران بهم بریزه"
عمو با عصبانیت گفت :" ولی کامران تو نامه اش نوشته که عاشق زن دیگه ای شده." با بغض گفتم :" دیروز هم همین را گفت."
عمو با حرص گفت :" گوشی اش خاموش است و فقط ماشین را همراه خودش برده. پسره ی دیوونه اگه دستم بهش نرسد."
همه از حال من آشفته شده بودند و هر کس فکری می کرد ومن با گریه رو به مامان گفتم :" مامان من طاقت ندارم. من عاشق کامرانم بدون اون می میرم."
مامان گل پری مثل همیشه آروم و خونسرد رو به آرش گفت :" تو این چند وقته کامران را با زنی دیده ای یا نه."
آرش گفت :" نه فقط عصبی و ناراحت بود و روی رفت و آمد های ژینا حساس شده بود."
مامان گل پری خندید و گفت :" خب همین دیگه. مردی که عاشق زن دیگه ای باشد که روی رفتار زنش حساس نمی شه. من می دونم کامران چه فکری کرده. چون از علاقه ی ژینا به خودش خبر داشته و خواسته ژینا به خاطر اون از علاقه اش به بچه دست نکشد چون اونم عاشقه و طاقت ناراحتی ژینا را ندارد."
بابا گفت :" مامان راست می گه. ولی معلوم نیست کامران کجا رفته."
آرش با نگرانی گفت :" می ترسم یا اون حال و روزی که داشت کار دست خودش بده."
ظهر شده بود و به پیشنهاد بابا همگی به دنبال پیدا کردن کامران رفتند. فرشید که توسط آرش خبر شده بود تا شب به همراه بقیه دنبال کامران بود و وقتی شب کامران پیدا نشد هق هق گریه من بند نیومد و قرار شد فردا همراه بابا و عمو به شمال بریم چون عمو می گفت شاید به ویلا رفته. صبح زود همراه بابا و عمو و مامان راهی شمال شدیم ولی نه دایی خبری ازش داشت و نه توی ویلا بود.
فردا یا دلی غمزده و نگران به تهران برگشتیم و به پیشنهاد فرشید با تمام دوست های فرشید در اصفهان تماس گرفتیم و بی جواب موندیم.
دلم از نگرانی تو سینه ام آروم و قرار نداشت و از خواب و خوراک افتاده بودم.
همه نگران بودند که یکهو یادم افتاد کامران توی سفرهایمان به شیراز توی حافظیه خیلی احساس آرامس می کرد و رو به آرش گفتم :" ممکنه به شیراز رفته باشه." آرش گفت :" ممکنه " و قرار شد صبح فردا به همراه آرش و بابا به شیراز پرواز کنیم.
همه هتل ها را گشتیم ولی خبری از کامران نبود و تا شب هم در حافظیه منتظر شدیم تا شاید کامران آنجا بیاد. بی خبری بد دردی است که انسان تا گرفتارش نباشد اونو حس نمی کند.
دلم می خواست فقط یک بار دیگر کامران را ببینم و بهش بگم من اونو با تمام دنیا عوض نمی کنم فقط دیگه این جوری تنهام نذار.
شب تا صبح توی هتل روی تختم از این دنده به اون دنده شدم و دنبال آغوش گرم کامران گشتم و اشک ریختم.
دیگه نمی دونستم کجا باید دنبالش بگردم که نزدیکی صبح خواب دیدم توی شاهچراغ هستم و کامران را صدا میزدم. از خواب که بیدار شدم به شاهچراغ رفتم و در حال زیارت یکهو یاد دریاچه افتادم و این که کامران گفته بود دلش می خواد چند روزی را در سکوت کنار این دریاچه بگذراند. خودش بود شاهچراغ داشت راهم را نشانم می داد.
با عجله چادرم را جمع کردم و بیرون اومدم و رو به آرش گفتم :" باید به روستای سنکر پیش پسر خاله عمو بهرام بریم."
آژانس گرفتیم و بعد از دو ساعت وارد روستای زیبا سنکر شدیم و از آقای زارع سراغ کامران را گرفتیم که گفت :" چند روزی است این جا اومده و از صبح تا غروب کنار دریاچه می رود و به پرندگان خیره می شه."
آرش گفت :" پس چرا به ما خبر ندادید." که گفت :" من نمی دونستم بی خبر اومده گفت احتیاج به آرامش داشته و می خواد این جا خوب فکر کنه منم گفتم قدمت روی چشم. می دونی آدم ها بعضی مواقع احتیاج دارند تا توی تنهایی فکر کنند. کامران هم هر روز صبح پیاده به دریاچه می ره و غروب بر می گرده."
ماشین آقای زارع را گرفتم و گفتم می خوام تنهت دنبالش برم. وقتی از پیچ کنار آخرین مزرعه گذشتم به ساحل رسیدم کمی جلو تر که رفتم کامران را دیدم که لب دریاچه ی آروم و بی صدا روی زمین نشسته و زانوانش رت بغل گرفته و به دریاچه خیره شده.
ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم و آروم کنارش قرار گرفتم ولی انگار حواسش نبود که کنارش نشستم و صدایش زدم.
قسمت آخر

از توی رویاهایش بیرون امد و با چشمان گرد شده به من نگاه کرد . باور نمی کرد من باشم.
با خنده در حالی که اشک های شوقم را روی صورتم روان شده بود گفتم: فکر کردی می تونی از دستم فرار کنی. هر جای دنیا که بری دنبالت میام.
و به صورت زیبا و جذابش که آفتاب سوخته بود چشم دوختم و گفتم: نمی خوای حرف بزنی نمی دونی چقدر دلتنگت دیدنت بودم.
با ناباوری گفت: آقای زارع گفت که من اینجام؟!
با خنده گفتم: نه،دلم گفت و شاهچراغ راه را نشونم داد. نمی خوای بگی که دلت تنگ شده بود؟
در حالی که اشک از چشمهایش سرازیر شده بود محکم در آغوشم کشید و گفت: فکر می کردم دیگه نمیای. با خودم گفتم اگه ژینا واقعا هنوزم مثل قبل دوستم داشته باشه دنبالم می گرده و می فهمه منو کجا پیدا کنه ولی اگه نیاد معلوم میشه که داشته مجبوری منو تحمل می کرده و به خاطر دیگران داره از دلش و خواستن بچه به خاطر من می گذره.
موهایش را کشیدم و گفتم: خیلی بدی کامی. نمی دونی این چند روزه چی کشیدم. از خواب و خوراک افتادم. همه اش می گفتم اگه واقعا کامی منو ترک کرده باشه چیکار کنم. تو دیوونه این. واقعا فکر کردی من به خاطر بچه با تو ازدواج کردم که بخوام ازت جدا بشم. خیلی دیونه ای پسر.
در حالی که موهایم را می بوسید گفت: نمی خوام مانع بزرگترین ارزوی زندگی ات بشم.
انگشتم را روی لبش گذاشتم و گفتم: دیگه نمی خوام چیز دیگه ای جز دوستت دارم بشنوم. فهمیدی؟
خنده صورتش را پر کرد و با فریاد گفت: به خدا دوستت دارم و بدون تو می میرم.
سرم را روی شانه هایش گذاشتم و گفتم: دیگه هیچ وقت تنهام نذار که طاقتش رو ندارم. حالا بلند شو که بابا و ارش منتظرمون هستند.
وقتی بلند شدیم مرغابی هایی که به صورت خط زیبایی روی اب قرار داشتند به پرواز درآمدند و با پروازی زیبا به حرکت درآمدند. با خنده گفتم: واقعا این چند روز جای زیبایی سر کردی و منو از نگرانی کشتی.
دست به زیر بازویم انداخت و گفت: من زیباتر از تو توی زندگی ام چیزی ندیدم.
با شوخی گفتم: پس اون زنه که عاشقش بودی چی شد.
خندید و گفت: اون فقط یه دلیل برای نفرت تو از من بود که راحت تصمیم بگیری.
گفتم: تو یه دیوونه تمام عیاری.
بابا وقتی کامران را دید در آغوشش کشید و ارش محکم به پشتش زد و گفت: اگه یه دفعه دیگه این خواهر منو اذیت کنی حسابت را می رسم.
به مامان اینا خبر دادیم و همه خوشحال شدند و شب به شیراز برگشتیم و به پابوس شاهچراغ رفتیم و اون جا نذر کردیم که خدا به ما فرزندی سالم و صالح عطا کند و ما هم همراهش به زیارت شاهچراغ بیاییم وقتی به تهران برگشتیم و به خاطر فارغ التحصیلی من و تینا یه مهمونی بزرگ گرفتیم و کامران دوباره مثل وزهای قبل خوشحال و سرحال شده بود.
فرزانه می گفت: این نشانه خیلی خوبی است.
.و حالا همراه من و تینا و ارش برای بچه خرید می کرد و دوباره به دیدن هستی و بچه های غزل می رفت و مرتب مهدی که حالا مدرسه می رفت بازی می کرد. ماه رمضان شروع شده بود . روز اکرام ایتام چند فرزند دیگه را هم سرپرستیشان را قبول کردیم. کامران می گفت: حالا دیگه احساس می کنم این بچه ها واقعا بچه های خودمان هستند و احساس پوچی نمی کنم.
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #58  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

42

آبان ماه که شروع شد صبح ها با سرگیجه از خواب بلند می شدم و احساس ضغف می کردم.
طوری که کامران نگران شده بود و گفت: شاید کم خون شده ای. و مجبورم کرد ازمایش بدهم.
روز چهارم ابان ماه بود که وقتی آزمایش را گرفتم دکتر آزمایشگاه پرسید: بچه دارید یا نه؟
که جواب دادم: نه، چطور مگه؟...
که دکتر با اطمینان گفت: مبارک باشه. شما دارید مادر می شید.
نمی دونستم باور کنم یا نه ولی وقتی دکتر با اطمینان گفت: که شما باردار هستید و بهتره به پزشک مراجعه کنید.
نمیدونستم چطور از پله های ازمایشگاه پایین برمو
وقتی بهخونه رسیدم هنوز برگه ازمایش دستم بود و با خوشحالی در اغوش کامرام قرار گرفتم و با گریه گفتم: کامی ما داریم بچه دار می شیم باور می کنی.
کامران با ناباوری نگام کرد و گفت: سر به سرم می ذاری.
که ازمایش را نشانش دادم و گفتم : نه باور کن.
کامران محکم در اغوشم کشید و گفت: خدایا شکرت. در حالی که اشک شوق می ریخت سرش را روی زمین گذاشت و سجده شکر به جا آورد. هر دو بلافهصله نماز شکر خواندیم و از خدا به خاطر این لطفش تشکر کردیم.
خبر بارداریم همه را ذوق زده کرده بود. و هر روز، روز شماری می کردند برای دیدن این موجود عزیز.
اوایل اذر دختر تینا به دنیا آمد و اسمش را نازلی گذاشتند.
کامرام هر روز نازلی را به خانه می اورد و با خنده به تینا می گفت: می خوام تمرین کنم تا وقتی بچه مون بدنیا اومد کاملا وارد باشم.
برعکس تینا که حالش در دوران بارداری خوب بود من حسابی حالم بد بود. مرتب حالم بهم می خورد. ولی کامران مرتب با مهربونی هاش در کنارم بود و باعث ارامشم بود. از اینکه این همه نازم را می کشید و مرتب مواظبم بود خدا را شکر می کردم.
وقتی تو سونوگرافی مشخص شد بچه دختر است از شادی در پوستش نمی گنجید و مرتب عروسک و لوازم دخترانه می خرید. خیلی زود وسایل بچه را اماده کرده بودیم. اتاقش را تزیین کردیم و کامران باز هم هر روز عروسک تازه ای در اتاق قرار می داد.
هر روز که شکمم برجسته تر می شد با خنده بهم می گفت: حالا که چاق شده ام خیلی خواستنی تر از قبل شده ام.
می دونستم که می خواد به خاطر بهم خوردن هیکلم ناراحت نباشم ولی یه روز بهش گفتم: اگر بدترین هیکل را هم پیدا کنم مهم نیست. فقط و فقط این موجود دوست داشتنی و سلامتی اش مهم است. نمی دونی وقتی لگد به پهلویم می زند و اظهار وجود می کند چه قدر شاد می شم یا شبهایی که مجبورم تا صبح روی پهلو بخوابم و فقط و فقط به امید دیدنش شب را تا صبح سر کنم.
هر روز کامران و من خوشحالتر از روز قبل بودیم بعد از عید فرزانه گفت: به خاطر دردهایی که داری باید استراحت کنی و سعی کنی کمتر از خانه خارج بشی و کار هم نکنی.
کامران با وسواس تمام مواظبم بود و مامان و مامان گل پری مرتب غذاهای موردعلاقه ام را درست می کردند و مواظبم بودند.
روز های بهار هم تمام شد و روز سی خرداد ساعت یک و سی دقیقه دختر نازنینم با عمل یزارین چشم به جهان گشود.
وقتی به هوش اومدم چهره همه نگران بود و اولین سوال این بود که بچه ام سالم است یا نه که مامان مطمئنم کرد و وقتی دخترم را در اغوشم گذاشتند انگار خدا بزرگترین موهبت دنیا را به من ارزانی کرده بود.
حس در اغوش گرفتن موجودی دوست داشتنی که از پوست و گوشت خودت است و ذره ذره بزرگ شدنش ا در وجودت حس کردی قشنگ ترین حس عالم است.
کامران و من از قبل اسمش را انتخاب کرده بودیم و با تمام اینکه اسمش شبیه اسمم بود ولی روژینا قشنگ ترین اسم برای دختر ما بود. چون روژینا به معنای روز روشن و تابان بود و روژینای ما زندگی ما را مثل روز روشن و تابان کرده بود. ورود روژینا به زندگی ما شادی و عشق را دو برابر کرده بود.
هر کار کوچک روژینا را فیلمبرداری می کردیم و با هر خنده اش به اسمان می رفتیم و با هر گریه اش اشکمان درمی آمد.
اولین دندان، اولین حرفی که زده شده بود و بابا بود و حرکت سینه خیز رفتنش برای من و کامران دنیای دگری بود.
روژینای زیبای ما صورتی زیبا با چشمانی یشمی و موهایی مشکی مایل به خرمایی دارد و بقیه صورتش شبیه خودم است و همه را یاد بچگی های خودم می انداخت. ولی موهایش رنگ موهایم نشده بود. بچه فوق العاده باهوشی بود و همه از کارهایش لذت می بردند. مامانم عاشقش بود و عمو و بابا برای در آغوش کشیدنش از هم سبقت می گرفتند. برای عید وقتی نه ماهه بود به زیارت شاهچراغ رفتیم و نذرمان را ادا کردیم. هر کلامی که میگه و هر قدمی که روژینا برمی داره شور زندگی را در ما زیادتر می کند.
امروز که این دفترم را تمام می کنم روژینای ما یک سال و هفت ماه دارد و امید زندگی ما است و کامران در حالی که وارد اتاق می شه روژینا را در اغوش دارد و در حالی که اونو در اغوشم می ذاره بوسه ای بر صورتش می زنه و منم بوسه ای دیگر بر صورتش می زنم و کامران با لبخند میگه میدونی ژینا این بوسه ی عشق من و توست که به صورت روژینا می زنیم.
راست می گه. روژینا بوسه عشق زندگی من و کامران است . همان عشقی که یک روز ممنوعه بود. چون با اومدنش به زندگی ما، من و کامران روز به روز عاشق تر و دلبسته تر هم دیگه می شیم.
روژینا بوسه ای بر صورتم می زند که برابر تمام ثروت دنیا است و محکم در آغوشم می کشم و با تمام وجودم می بوسمش و به کامران نگاه می کنم که تمام نگاهش پر از خنده است.




ساخته شده توسط مرتضي بناري



پایان
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ساقي به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #59  
قدیمی 01-21-2011
! samin ! آواتار ها
! samin ! ! samin ! آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: فعلا همدان
نوشته ها: 28
سپاسها: : 23

45 سپاس در 25 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

ساقي واقعا ازت ممنونم كه بالاخره خماريم تموم شد و فهميدم كي به كيه
بازم ممنون
بازم ممنون
بازم ممنون
پاسخ با نقل قول
  #60  
قدیمی 02-14-2013
کورش یحیایی کورش یحیایی آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Jul 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

بسیار زیبا و متشکر
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 06:49 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها