بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #21  
قدیمی 10-25-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,326
سپاسها: : 9

92 سپاس در 88 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

ولی خوشبختانه ژینا غیر از شباهتش به من اخلاق و رفتارش هم به من رفته و همان مهربانی هایی را دارد که روزی پدرتان به خاطر آن عاشق من شد برای پدرتان دختر زیبا کم نبود ، ولی اون عاشق مهر و محبت من شد.
مهر و محبتی که نثار همسز بیمار و دختر کوچکش کردم و تو همه ی این سال ها بین پریوش و شماها هیچ فرقی نگذاشتم» در این موقع عمه پریوش سرش را به علامت تایید تکان داد و مامان گل پری ادامه داد:«ژینا با خصلت های شبیه من و تربیت خوب بهنوش همون کسی بود که پدرتان بهش علاقه خاصی داشت و مطمئن بود بعد از خودش و من از این که می تونه از اموالش به خوبی نگهداری کنه به فکر مردم فقیر و نیازمند هم هست و به بچه هایی که پدرتان توسط کمیته امداد سرپرستیشان را به عهده گرفته رسیدگی خواهد کرد. همان طور که هیچ کدام شمارا با خودش به آنجا نبرد ولی ژینا را برد تا از نزدیک با این بچه ها آشنا شود.
نتیجه ی این کارها هم مهر و محبتی است که ژینا به لیلا می کند و مثل خواهرش برایش دلسوزی می کند ولی اگه به شماها بود حتی نگاهی هم بهش نمی کردید از بی که مغرورید.تینا هم اگر با شماها فرق دارد به خاطر اینه که مدام با ژینا نشست و برخاست داره وگرنه من حتی نتونستم تو پرستو دختر خودم را مثل خودم کنم چون هم تو هم پریوش ذات عمه هایتان را به ارث بردید . آنها هم همیشه مغرور بودند مثل پدرتان ولی شاهرخ زمانی که با من ازدواج کرد غرورش را شکست و زیر باهایش گذاشت و یاد گرفت اگه خدا به انسان مال و ثروت می بخشد برای امتحان کردنش است و فردا روزی باید حساب پس بدهد که چرا وقتی می توانست گره از مشکلات بندگان خدا باز کند ، نکرد. حالا هم اگه ژینا و کامران خودشان قبول کنند که ازدواج کنند این ارثیه بدستتان می رسد ولی اگه راضی نباشد هیچ چیزی گیر کسی نمیاد. حالا می توانید خوب فکر کنید و تصمیم بگیرید»
چند لحظه سکوت حکمفرما شد و بعد از آن بهادر با لحن بچه گانه اش گفت :«بابایی یعنی ژینا جون می خواد عروس عمو کامران بشه.» با این حرف همه نگاه ها به طرف من چرخید و من که با تمام لجبازی درونم تصمیمم را گرفته بودم و می خواستم بازی دادن خودم توسط کامران را کاملا جبران کنم در مقابل نگاه و لبان خندان کامران با صدایی که خودم هم آن را نشناختم گفتم :«نه ، بهادر . من عروس عمو کامران نمی شم چون می خوام عروس شهروز جون بشم .»
صدای نه گفتن عمه ها و عموها را شنیدم و لبخندی که بر لبان کامران خشک شد و خودش را روی مبل رها کرد و رنگ و رویش پرید را دیدم برای اولین بار ازش خوشحال شدم و تو دلم گفتم :«چیه ، کامران خان، نقشه هایت نقش بر آب شد، فکرش را هم نمی کردی دستت را بخوانم . گفتی ژینا بچه است و ساده دل و مهربون . هر طور که بخوام روی انگشتم می چرخانمش ولی کور خواندی .»تو افکار خودم غرق بودم که صدای بابا باعث شد به خودم بیایم .
بابا داشت خیلی قاطع به بقیه می گفت :« وقتی دختر من به شهروز علاقه داره ، وقتی همین دیشت به فتانه قول دادم که با همدیگه معاشرت کنند چطور می تونم بگم با کامران عروسی کنه . درسته که من هم از این ارثیه نمی تونم چشم بپوشم ولی آینده ی دخترم را هم نمی تونم خراب کنم »و بعد روبروی عکس نقاشی شده ی بابا بزرگ ایستاد و بلند گفت :«آخه ، بابا این چه کاری بود که کردید » و بعد رو به مامان گل پری گفت :«بابا فکر نکرد که اگه کامران ازدواج می کرد چی می شد؟»
مامان گل پری خیلی خونسرد جواب داد :«کامران اگه می خواست ازدواج کنه بدون اطلاع من وباباش این کار را نمی کردو اون موقع من مجبور بودم برایش توضیح دهم و اگه من هم نبودم این وظیفه ی آقای کریمی بود که مرتب با کامران و کارخانه در تماس بود و اگه باز هم این اتفاق می افتاد تمام ثروت به ژینا می رسید . اون موقع می توانست تصمیم بگیرد.
حالا هم که انگار ژینا نمی خواهد با کامران عروسی کند و همه چیز منتفی می شه» و از جایش بلند شد و به حیاط رفت.صدای همهمه دوباره پیچید و عمه پریوش به سمتم آمد و گفت :«ژینا ، تو که عاشق شهروز نیستی ، خودت گفتی که می خوای فقط در موردش فکر کنی ،کامران همه جوره از شهروز بهتره تازه ، تو از کجا می دونی اخلاق شهروز چطوریه و اون جا چطورزندگی کرده . ولی کامران عاشقته و همه جوره هم می شناسیش ، به خدا اگه کامران عاشق دخترای من بود بدون لحظه ای فکر بله را می گفتم . خودت خوب می دونی که همه ی دخترهای فامیل دوست دارند با کامران ازدواج کنند»
با پوزخندی گفتم:«درسته ، همه غیر از من ، به قول مهوش من خودم خوب می دونم که نباید هیچ وقت روی ازدواج با کامران حساب کنم چون همه می دونند این کار نشدنی است .یا به قول عمو و بابا کامران مثل برادر من می مونه ، من همیشه به کامران مثل برادرم نگاه کردم و نمی تونم مثل یک شوهر بهش نگاه کنم»
عمه پرستو گفت:«ولی عزیزم این حرفها مال قبل از این بوده ، تو فکر کن همین الان کامران از تو خواستگاری کرده و همه هم موافقند. مگه تینا قبلا به آرش فکر می کرد وقتی بهش پیشنهاد داد تازه در موردش فکر کرد و دیدی هم که خیلی سریع جواب داد.»
مامان از جایش برخاست و گفت :«خواهش می کنم پرستو بهتره دست از سر ژینا بردارید . تا حالا همیشه به خاطر پریوش بهت گوشزد می کردید که نباید به کامران فکر کنه حالا هم می خوایید بگویید کامران بهترین انتخابه ولی این طور نیست. حتی شهروز هم دلیل نیست چون ممکنه ژینا نخواد با اونم ازدواج کنه . بچه ی من با هر کس که دلش بخواد ازدواج می کنه و کن نمی گذارم به خاطر ارثیه بهش فشار بیاورید»
از این که مامان حمایتم می کرد خوشحال تر شدم و در حالی که عمه ها سعی درراضی کردن مامان و بابا داشتند به همراه تینا از خونه خارج شدم و به لب استخر رفتم . هوا گرم و سوزان بود و پاهایم را در آب فرو کردم و خنک شدم.
تینا پرسید «می خوای کمی شنا کنی تا خنک شوی .»
گفتم :«حوصله اش را ندارم»
هر دو در سکوت نشسته بودیم و در فکر بودیم که صدای کامران را شنیدم که به تینا گفت ما را تنها بگذارد. تینا هم دستی به شانه ام زد و رفت.
کامران کنارم نشست و با صدایی پر از احساس گفت :«ژینا عزیزم .این چه کاریه که می کنی . چرا داری با زندگی هردیمان بازی می کنی . تا حالا این همه التماست کردم و ازت خواستم که با من ازدواج کنی تمام مدت بهونه ی مخالفت بابا اینا را داشتی ، حالا که خدا خواسته و اونها مجبورند تازه به من و تو التماس می کنند که ازدواج کنیم تا اونها هم به حقشان برسند چرا لجبازی می کنی تو که شهروز را دوست نداری . پس این حرفها چیه ؟»
صاف تو چشمهای سیاهش زل زدم و تمام قوایم را جمع کردم تا با نگاه کردن بهش صدایم و دلم نلرزد و گفتم :«ولی من این طور فکر نمی کنم من که بهت گفتم تصمیمم را گرفته ام . یعنی بهتر بگم هر چی فکر می کنم می بینم شهروز را دوست دارم»با لحن ملتمسانه گفت :«نه ژینا،این کار را با من نکن . تو که منو دوست داشتی اگه اشتباه می کنم بگو»با شنیدن لحن ملتمسش نزدیک بود خودم را ببازم که به خودم نهیب زدم و گفتم :«که دختر نباید خودت را ببازی .داره با احساست دوباره بازی می کنه.»
و از جایم برخاستم و گفتم :«آره دوستت داشتم ولی حالا می بینم که شهروز زا از توبیشتر دوست دارم .»
صورتش از خشم سرخ شده و بعد از جایش بلند شد و منو یکدفعه به داخل اب پرتاب کرد و من که غافلگیر شده بودم داخل آب با عصبانیت گفتم :«پسره احمق. فکر کردی کی هستی که این رفتار را با من می کنی الان میام بیرون به خدمتت می رسم خود خواه »در حالی که از آن خنده هایی که آنش به جانم می کشید می کرد گفت:«انداختمت تو آب شاید مغزت که از یکدفعه صاحب میلیاردها پول شدن داغ کرده خنک بشه»
از پله های استخر بالا آمدم و در حالی که از لباسهایم آب می چکید و موهایم روی صورتم ولو بود به طرفش رفتم و گفتم :«خودت می پری توی آب یا خودم پرتت کنم تو آب »زورم بهش نمی نمی رسید و محکم سر جایش ایستاده بود که یک پشت پا برایش گرفتم و تعادلش را از دست داد و به داخل آب افتاد و قبل از افتادن پایش به لبه استخر خورد و صدای ناله اش بلند شد . دلم خنک شد و به سمت خانه رفتم.
تینا که با پروانه مشغول صحبت بود با دیدن من گفت :«چرا خیسی با لباس شنا کردی پس کامران کو؟»
گفتم:«منو انداخت توی آب منم انداختمش »
پروانه گفت :«ای وای اون پایش هنوز بخیه هایش را نکشیده و زخمش آب می کشد و چرکی می شود»
تازه فهمیدم صدای ناله اش به خاطر بخورد پتی زخمی اش با لبه استخر بوده و دلم ریش شد ولی با سرع خودم را به اتاقم رساندم و دوش گرفتم و لباس هایم را عوض کردم.
همین موقع تلفن زنگ خورد شهروز بود و گفت :« می خواستم بپرسم می تونم بیام دنبالت و بریم کمی بگردیم»
با خودم گفتم :«بهتر از این نمی شه »و به شهروز گفتم :«باشه بیا»
با خوشحالی کفت:«پس من تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت و خداحافظی کرد»
من هم از لج کامران آرایش غلیظی کردم و مانتو و روسری ام را پوشیدم و به پایین رفتم . بابا با دیدنم در حالی که داشت پای کامران را بتادین می زد تا پانسمان کند گفت :«کار خوبی نکردی ژینا ، اگه پای کامران چرک کنه تو مقصری »در حالی که شانه هایم را بالا می انداختم گفتم :« می خواست منو تو آب پرت نکنه»
مامان که با دایی مشغول صحبت بود گفت:«کجا می ری ؟»
گفتم :«شهروز تلفن زد و قراره الان بیاد دنبالم و بیرون بریم »
مامان گفت:«پس زیاد دیر نکنی . می بینی که مهمون داریم»
عمو مسعود به سمت عمو برزو سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : « می بینی چه گیری افتادیم»
وقتی شهروز وارد خانه شد و با همگی احوالپرسی کرد همه دلشون می خواست شهروز را خفه کنند ولی جلو خودشان را نگه می داشتند . از همه بدتر کامران بود که پایش هم درد داشت و دلش هم پر بود . وقتی به اتفاق شهروز خواستم ازدر خارج بشم نگاهی به کامران انداختم که رنگ از رویش رفته بود و سرش را با اندوه تکان داد و قطرات اشک را که توی چشمش جمع شده بود رو دیدم و دیدم که شکست ولی گوشهایم را بستم تا صدای فرو ریختن غرورش را نشنوم . با همه ی دل پری که ازش داشتم بازم دوستش داشتم ولی به خودم می گفتم وقتی برده عادت می کنی و با شهروز همراه شدم .
با هم به پارک قیطریه رفتیم و کمی قدم زدیم . شهروز از خودش می گفت و زندگی در آلمان ، از این که چه چیزهایی را دوست داره و وقتی دید من همچنان در سکوت همراهی اش می کنم ، روبرویم ایستاد و گفت : « من این همه حرف زدم ولی تو هیچی نمی گی . مگه قرار نشد با همدیگه حرف بزنیم تا بیشتر با همدیگه آشنا بشیم.»
گفتم:«خب داریم همین کار را می کنیم . تو از خودت می گی می شنوم.»
با پرروئی توی چشمهایم زل زد و گفت :«ولی منم می خوام بشنوم می خوام بدونم عزیزمن چه فکر هایی داره .»
از عزیز گفتنش حس بدی بهم دست داد . چه قدر کامران قشنگ منو غزیز دلش خطاب می کرد و دلم هری پایین می ریخت ولی الان بدم اومده بود.
با سردی گفتم :«ببین شهروز باید به من وقت بدی من هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم و حالا فقط می خوام ببینم از رفتارو اخلاقت خوشم میاد یا نه؟»
با نگاه ملتمسانه ای گفت:«مس دونم عاشقم نیستی ولی من عاشقم قول می دم ازت عشق نخوام همین که کمی دوستم داشته باشی و در کنارم باشی برایم کافیه . باور کن دختر های زیادی توی زندگیم بودند ولی هیچ کدامشان مثل تو منو دیوونه و شیدا نگردند. من باید هفته ی دیگه برگردم تا انتخاب واحد کنم.ولی نمی تونم تا وقتی از تو جواب نگرفتم برم»
سرم را از روی بی حوصلگی تکان دادم و با خودم گفتم :«عجب کار احمقانه ای کردم . من با که با خودم درگیرم چرا این بدبخت را درگیر کردم.»
و رو به شهروز گفتم :«می دونی من فعلا حال خوبی ندارم خواهش می کنم منو درک کن من نمی تونم به این زودی تصمیم بگیرم»
با ناراحتی پرسید:«چرا، مشکل منم ؟»گفتم :«نه فعلا توی خونه ی ما شرایطی پیش اومده که من حسابی بهم زیختم خواهش می کنم برگردیم خانه، سرم درد می کنه.»
با دلخوری قبول کرد و به سمت خانه یه راه افتادیم هنوز همگی مشغول بحث و گفت و گو بودند.
مامان گل پری هیچ حرفی دراین رابطه با من نمی زد انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده شب که بقیه رفتند توی باغ فقط صدای خنده های کودکانه ی بهادر می پیچید برای اینکه زیر ذره بین نگاه کامران نباشم با بهادر با دیروقت پیش هستی رفتیم و با هستی بازی کردیم . وقتی بهادر خوابش برد بغلش کردم و به خانه برگشتیم. پروانه بهادر را در آغوش کشید و با خود برد. همه در سکوت نشسته بودند و مشخص بود تا قبل از ورود من در مورد من و کامران صحبت می کردند.
کامران هم جلو تلویزیون نشسته بود و مجله ای می خواند ، نگاه غمگینی بهم انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت . وقتی خوابیدم تا صبح کابوس دیدم و توی خواب کاران را می دیدم با یک زن و بچه کناری ایستاده و قاه قاه به من می خندد و هرچه سعی می کردم ازش دور شم مثل جادوگرها با حرکات دستانش مرا به سمت خودش می کشید وآخر سر هم مرا در قفسی انداخت و درش را قفل زد . هر چه سعی می کردم قفل را باز کنم موفق نمی شدم و با صدای بلند کمک خواستم. وفتی چشمهایم را باز کردم مامان و بابا بالای سرم بودند و مامان سرم را در سینه اش می فشرد و گفت :«چیزی نیست عزیزم خواب می دیدی »تازه فهمیدم که توی خواب فریاد زدم و مامان و بابا به اتاقم آمده اند.
تمام تنم پراز قطرات عرق بود ولی سردم بود . بابا دستی به پیشانی ام کشید و گفت سرش کمی گرم است و کامران با نگرانی گفت:«چی شده»
مامان گفت:«دیشب تب کرده بود و کابوس دیده بود.»
کامران گفت :«نکنه به خاطر تو آب افتادن دیروزه و سرماخورده»
مامان گفت :«نه بابا ، تو این هوا گرم که توی آب سرما نمی خوره»
هنوز صبحانه تمام نشده بود که بهادر بدوبدو آمد و گفت:«مهمونا»
مامان پرسید :«کیه»
بهادر با لحن حق به جانبی گفت :« همونا که دیروز دعوا می کردند »از حرف بهادر فهمیدم که عمه ها آمدند . عمه پرستو و عمه پریوش تنها اومده بودند و با عمو و بابا در حال ببحث بودند.
عمه پریوش روبه بابا گفت:«تو شاید وضع مالی ات خوب باشد و مامان هم این خانه را حتما به نام تو می کند ولی خودت خوب می دونی که حالا که بابا هیچ ارثس به ما نداده نمی تونیم از سود ارثیه هم چشم بپوشیم . تو باید هر طور شده ژینا را زاضی به ازدواج کنی »
بابا هم سر عمه فریاد کشید:«من مگه مترسک شما هستم که هرجور دلتون بخواد منو بچرخونید و یک عمر توی گوشم خوندی که منو به زور شوهر دادند و ازدواج پسر عمو دختر عمو یک ستم است و من یک عمر به ژینا گفتم کامران مثل برادرشه حالا بیام و بگم بیا به زور به خاطر همان کسانی که تا دیروز می گفتند بزرگترین گناه ازدواج دختر عمو با پسر عموشه بیا و بدون علاقه زن کامران بشو . نه خواهر من ، تو روی پدرم به خاطر تو ایستادم ولی بچه ام را نمی توانم مجبور به کاری کنم .ژینا همه زندگی منه اگه راضی نشه من از همه چیز چشم می پوشم.»
دوباره لرز کردم و کامران که متوجه حالم بود کنارم نشست و با لحنی آروم گفت :<<این قدر به خودت فشار نیار .اگه ازدواج با من بخواد اعصابت را بهم بریزه و به این حال و روز من راضی نیستم . من حتی حاضر نیستم یه خاره کوچیک به پات فرو بره چه برسه به این که بایس ناراحتی ات بشم . نمیدونم چی شد این طور با من سره لج افتادی والی اگه تو منو نخوای من مجبورت نمیکنم و منم از اون ارثیه میگذرم.من خودتو میخوام نه اون ارثیه را .خودت خوب میدونی که چند وقته دارم التماست میکنم >>نگاهی به چشمانه سیاهش کردم که حس کردم داره با چشم هایش جادویم میکند و سریع چشم هایم را دزدیدم . صدای پر مهرش را میشنیدم ولی نمیدونم چرا هر کاری که میکردم نمیتونستم بهش اعتماد کنم .مدام یکی توی سرم میگفت داره دروغ میگه باور نکن همش یه نقشه است .میخواد وقتی که به هدفش رسید ولت کنه و بره سراغه زنه خودش .تمامه تنم داغ شده بود و قطراته درشته عرق از سرو صورتم میریخت و در همان حال لرزه شدیدی به جانم افتاده بود طوری که وقتی صدای بابا و عمه بالا گرفت بد تر شود و احساس میکردم دندان هایم به هم میخورد .
کامران با نگرانی صدایم میزد و من نمیتونستم جواب بدم .وقتی کامران با یک پتو نزدیکم شد و خواست بدورم بپیچد احساس کردم که میخاد منو منو درون قفس بیندازد و فریاد کشیدم .تبم بالا بود و داشتم هذیون میگفتم بابا و مامان به سمتم دویدن و من رو به اتاقه خودم بردن . بابا و دائی بالای سرم بودند . شنیدم که دائی به بابا گفت :<< دچاره حمله عصبی شده .
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #22  
قدیمی 10-25-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,326
سپاسها: : 9

92 سپاس در 88 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

همه اتفاق رو نداشته و نتونسته باهاش کنار بیاد . احتیاج به استراحت داره و تو این محیط که مرتب شما ها میخواید جنجال به پا کنید حالش بد تر میشه .>>
مامان گل پری به دائی پیشنهاد داد که منو با خودش به شمال ببره از این خانه دور کنه تا این خواهر و برادر ها به نتیجه برسن . میگفت ژینا همیشه دریا را دوست داشته و دریا بهش آرامش میده . دائی بهم آرامبخشی تزریق کرد و خوابم برد . یک بار که چشمانم را باز کردم کامران را دیدم که در اتاق راه میره و با خودش زیره لب حرف میزنه . دوباره چشم بستم و وقتی بیدار شدم مامان گل پری رو بالا سرم دیدم . دستی به موهام کشید و گفت :<< عزیزم تو هر تصمیمی که بگیری واسه من و بابا بزرگت عزیزی پس به خودت فشار نیار که سلامتی تو از هر چیزی مهم تره .>> میخواستم به مامان گل پری بگم که چه فکری منو اینطور بهم ریخته و احساسه پوچی و حقارت میکنم . احساسه فریب خورده ها را دارم ولی زبانم در دهانم نمیچرخید و فقط صورتم را در دستانه مهربانش گذاشتم و گریستم .
با مهربانی گفت :<<پاشو گریه نکن میخوام با داییت به شمال بری و چند روزی فکر کنی به خصلت های خوبه کامران ، تو این مدت بلاخره خوب شناختش با شهروز مقایسش کن و هر تصمیمی که بگیری برای من قابله احترامه .>>
در حالی که هنوز حالم خوب نبود در مقابله نگاهه نگرانه مامان و بابا و کامران خانه را به همراهه دائی ترک کردم .مامان به دائی سفارش میکرد << خیلی مواظبش باش مبادا بلائی سره خودش بیاره نظر تنها بره لبه دریا .>>دائی هم گفت : <<نگران نباش ژینا افسرده نیست فقط ی کم شوکه عصبی بش وارد شده که با کمی آرام بخش اروم میشه .>>توی راه برعکسه سفری که با کامران داشتم اصلآ بهم خوش نگذشت و فقط ساکت و اروم به بیرون
خیره شده بودم و درخت ها و مناظر اطراف را نگاه میکردم . حتی بهادر هم متوجه بد حالی من بود و بازیگوشی نمیکرد . با خودم گفتم :<<تو همین رودخونه باید عشق کامران رو در بریزم تا به دریا برسم برای همیشه از نظرم دور بشه ولی
نمیشه >> دوباره با خودم در جدال بودم که تب و لرزم شروع شد پروانه که متوجه حالم بود به دائی گفت :<<نگهدار>>و دائی یک آرامبخش بهم داد و تا آخره راه خوابیدم . وقتی رسیدیم پروانه یکی از اتاق ها را برام آماده کرد ولی من گفتم ترجیح میدم پیشه بهادر باشم تا تنها نباشم .انگار وجوده بهادر بهم آرامش میداد . حال و روزه خوبی نداشتم که دائی میگفت : <<این خودش یک نوع از هزاران نوع افسردگی است . میگفت من با چیزی مواجه شدم که انتظارش رو نداشتم و مثل
این میمونه که یکهو یک تاج امپراتوری را جلویم گذاشتن و ازم خواستن که تصمیم بگیرم که زندگی آرومی داشته باشم یا اینکه امپراتوری را با همه ی زرق و برقش ولی با تمامه دردسر هایش بپذیرم .>>خوب سخته که آدم انتخاب کنه .دچاره ترس میشه . تازه از من خواسته اند برخلاف باورهایم به مردی فکر کنم که قبلا از فکر کردن بهش منع شده بودم . همه این تضاد ها در درونم به جدال بر خواسته اند و حاله من رو از انچه که بود بد تر کرد .دائی حق داشت من بهم ریخته بودم . با بهادر و پروانه کنار دریا رفته بودیم و آتیشی روشن کرده بودم . با نگاه به شعله های آتش یاد چند وقت پیش افتادم که کنار همین دریای خروشان توی اغوشه کامران آرزوی رسیدن بهش رو داشتم . در حالی که رو به مرگ بودم . والی حالا چی ؟به جای خالیه کامران در کنارم خیره شدم و با خودم زمزمه کردم :
منم تنهای تنها ، تو این شب های گرما
منم عاشقه رسوا ،توی دشت ملامت ها
پرستو ها کجایید ، بیاید تا ببینید
که این عشقه نهانی ،مرا کند رسوای رسوا
بهادر با کنجکاوی بچگانه اش پرسید : << ژینا جون شعر میگید ؟>>
دستی به سرش کشیدم و گفتم :<< نه عزیزم داشتم با خودم حرف میزدم .>>
دائی پروانه را صدا زد تا من تنها باشم و درضمن مراقبم باشند با فاصله ی کمی شروع کردن به قدم زدن .بهادر هم جستو خیز کنان روی شن های ساحل دنبالشان دوید لبخندی روی لبانم نشست و توی ذهنم به کامران که کنارم نبود گفتم توی پیچ و خمه جاده ی هزار چم ،توی سبزی رو به سیاهی جنگل ،کناره رود سرد چون یخ ، خنجر زدم بر قلبم ، شاید بیرون بره ز قلبم ، این آتشه نگاهت . اما چه فکره عبثی ، عینه آتشه سرخی که فرو در آتش کنی ، شکل میگیره و ثابت و ماندگار میشه .این شراره ی آتشه نگاهه تو . آخه کجا برم . به کی پناه ببرم . به کی رازه دلم رو بگم که با ملامت ها روبرو نشم . دست های کودکانه ی بهادر که چشم هایم را گرفته بود منو به خودم اورد و دست هایش را از روی چشم هایم برداشه و در آغوشش کشیدم .دائی و پروانه همراهم شدن و به ویلا برگشتیم .۲ یا ۳ روزی توی شمال با خودم درگیر بودم و هراز گاهی دوباره دچاره تب و لرز میشدم اونم موقعی که دیو بدبینی وجودم،تمامه حسه نفرتم را از بازی خوردن بر علیه کامران میشوراند و غوغایی در دلم بر پا میکرد . خودم میدونستم که حرف هایی که میزند زیاد منطقی نیست ، ولی نمیتونستم ازش فرار کنم .
پاسخ با نقل قول
  #23  
قدیمی 01-11-2011
kabootarnaz2001 kabootarnaz2001 آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
نوشته ها: 12
سپاسها: : 0
در ماه گذشته یکبار از ایشان سپاسگزاری شده
پیش فرض

چرا رمان نصفه است؟؟؟ خیلی حالگیری بود که......
پاسخ با نقل قول
  #24  
قدیمی 01-11-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,790
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

سلام به فروم پی سی سیتی خوش آمدید . بررسی شد
برای احترام به کاربران خواننده و مشتاق رمان دانلود این رمان در این قسمت گذاشته میشود
دانلود با لینک مستقیم
__________________

ویرایش توسط SonBol : 01-12-2011 در ساعت 01:40 PM
پاسخ با نقل قول
  #25  
قدیمی 01-13-2011
! samin ! آواتار ها
! samin ! ! samin ! آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: فعلا همدان
نوشته ها: 28
سپاسها: : 23

45 سپاس در 25 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

kh mikonam zudtar edamasho bezarin chon man nemitunam dawnloadesh konam(saport nemikone)pas azatun tamana mikonam zudtar
پاسخ با نقل قول
  #26  
قدیمی 01-14-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,188
سپاسها: : 424

2,874 سپاس در 825 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض


ابريشم جان زحمت دنباله داستان با خودت عزيزم
__________________

آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت...
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن...
پاسخ با نقل قول
  #27  
قدیمی 01-15-2011
! samin ! آواتار ها
! samin ! ! samin ! آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: فعلا همدان
نوشته ها: 28
سپاسها: : 23

45 سپاس در 25 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

ابريشم جون زودتر ادامه شو بذار(مردم از خماريش)
__________________
زندگي به تمامي در برابر توست........
زندگي از آن توست و فرصتي در برابرت.........
كه آن كس و آن چیزی شوي كه ميخواهي..........


Your whole life is a head of you
It's a time in frant of you
To be who and what you want to be
پاسخ با نقل قول
  #28  
قدیمی 01-17-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,790
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

سلام
اگه ابریشم جان نیومدن تا چند روز دیگه لطفا کاربران محترم دیگه ادامه اش رو بنویسن وگرنه مجبوریم خودمون اقدام کنیم
__________________
پاسخ با نقل قول
  #29  
قدیمی 01-20-2011
! samin ! آواتار ها
! samin ! ! samin ! آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: فعلا همدان
نوشته ها: 28
سپاسها: : 23

45 سپاس در 25 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

كاربران محترم ادامه شو بنويسين لطفا
__________________
زندگي به تمامي در برابر توست........
زندگي از آن توست و فرصتي در برابرت.........
كه آن كس و آن چیزی شوي كه ميخواهي..........


Your whole life is a head of you
It's a time in frant of you
To be who and what you want to be
پاسخ با نقل قول
  #30  
قدیمی 01-20-2011
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,188
سپاسها: : 424

2,874 سپاس در 825 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

......خودم میدونستم که حرف هایی که میزند زیاد منطقی نیست ، ولی نمیتونستم ازش فرار کنم .

روز چهارم بود و یک هفته بیشتر تا مهلت تعیین شده آقای کریمی باقی نمانده بود.تو این چند روز مامان بابا مرتب با دایی در تماس بودند.توی تراس نشسته بودم که آرش و تینا روبرویم سبز شدند و با خنده دو تایی گفتند سلام بر دوست و یار بی وفا و تینا بغلم کرد و بوسیدم و گفت:چیه هنوز دستت به پولها نرسیده خودت رو گرفتی و مارو فراموش کردی.در آغوش تینا حس کردم پناهگاه امنی پیدا کرده ام که فقط اون میدونه تو دلم چی میگذره و اشکهایم بی محابا روی صورتم جاری شدند و به هق هق افتادم.
تینا گفت:الهی بمیرم چرا اینطوری گریه میکنی.
دایی که شاهد ماجرا بود گفت:بگذار عقده های دلش را به صورت تب بیرون میریزد با اشکهایش خارج کند.
بعد از اینکه آروم گرفتم احساس بهتری داشتم نگاهم به بهادر افتاد که بغض کرده بود و منو نگاه میکرد.به سمت خودم کشیدمش و سرش را نوازش کردم.
آرش بهادر را بغل کرد و گفت:دایی با ژینا صحبت کردید یا نه؟
دایی گفت:نه منتظر بودم شماها بیایید خودتان بگویید هر چی باشه شماها جوونید و حرف همدیگه را بهتر میفهمید.
رو به تینا پرسیدم:اتفاقی افتاده؟
تینا صندلی اش را نزدیکتر آورد و گفت:این چند روزه خانه شما قیامتی به پا بود..مامان اینا با دایی اینا هر روز در حال بحث و دعوا بودند راستش را بخوای بابا بزرگ با این وصیتش همه چیز را بهم ریخت.هیچکس فکرش را هم نمیکرد.همانطور که تو بهم ریختی بقیه هم همینطور.خاله پریوش اعصابش بهم ریخته و مامان و دایی اینا هم نمیدونند چکار کنند. مامان گل پری هم میگوید کاری از دستش بر نمی آید چون وصیت قانونی است.
گفتم:ولی حال هیچکس مثل من بد نیست و افکارم بهم ریخته است.من تا حالا اینطوری نبودم ولی از آن روز تا حالا مرتب انگار یکی دیگه تو مغز من حرف میزند مثل دیوونه ها شدم دایی میگه افسردگی گرفتی ولی من خودم دیدم آدمهای دیوونه یکی دیگه باهاشون حرف میزنه.منم دارم دیوونه میشم و با این حرف اشکهایم ریخت.
تینا گفت:گریه نکن.این که تو میگی فقط بخاطر اینه که یک دفعه به کامران شک کردی شاید منم بجای تو بودم همینطور میشدم سخته آدم فکر کنه کسی بخاطر پول دوستش داشته باشه و ذهن ناخودآگاهت داره با عشقی که قبلا توی قلبت و روحت بوده مبارزه میکنه.ولی این فقط یک فرضیه است نه واقعیت.منکه بحال خراب کامران نگاه میکنم مطمئن میشوم که واقعا دوستت داره.هیچ آدمی نمیتونه اینطور واقعی نقش بازی کنه.خودش به عمه گفته که حاضره از این ثروت چشم بپوشه ولی حال روحی تو بهم نریزه و اشکهایش جلوی همه سرازیر شده بنده ی خدا حتی نمیتونه بفهمه دلیل مخالفت تو چیه.چون باور نمیکنه که با خاطر علاقه شهروز باشه هر چی هم از من میپرسد میگم به منم گفتی شهروز رو دوست داری.وقتی اینو از زبان من شنید باور کن داغون شد و شکسته شدنش را دیدم.
تو روی مامانم و خاله ایستاد و گفت:وقتی ژینا منو دوست نداره من حاضر نیستم از عشقش جدا بشه و با من زندگی کنه.با تمام اینکه میدونم اگر کنار مرد دیگه ای ببینمش قالب تهی میکنم ولی راضی به ناراحتی اش نیستم.
با حرفهای تینا شمع کم سویی ته دلم روشن شد و گفتم:یعنی میشه من اشتباه کرده باشم ولی هنوز نمیتوانستم اعتماد کنم.
آرش گفت:حالا میخوام یه خبر خوب بهت بدم .نگاهش کردم که گفت تو و تینا هر دو در یک دانشگاه قبول شدید.
با خوشحالی از جایم بلند شدم و گفتم:راست میگی؟
آرش با خنده گفت:عجب ما لبخند سرکار خانم را دیدیم.راست میگفت تو این چند روزه این تنها خبری بود که باعث خوشحالی من شده بود.درسته هر کی جای من بود و اینهمه ثروت را به ارث میبرد سرازپا نمیشناخت ولی برای من افسردگی و بدحالی بهمراه اورد.
تینا گفت:فردا برای ثبت نام باید بریم ولی شاید مجبور شدیم سال دیگه به دانشگاه بریم.
با تعجب پرسیدم:برای چی؟
تینا گفت:اگه تو بخوای بری فرانسه منهم تصمیم گرفتم صبر کنم و دوتایی یکسال مرخصی بگیریم و بعد سال اینده با هم بریم.
نگاه عمیقی به تینا و آرش انداختم و گفتم:منظورت از فرانسه رفتن چیه؟منکه گفتم نمیرم.
تینا گفت:ببین ژینا من میخوام چیزی را که بزرگترها جرات نکردند بهت بگن با کمک آرش بهت بگم.
با نگرانی پرسیدم:اتفاقی افتاده؟
تینا مکثی کرد و گفت:ببین ژینا تو همیشه راحتی دیگران را به راحتی خودت ترجیح دادی .حالا من از طرف تمام خانواده ازت میخوام یک فداکاری بزرگ بکنی.درسته که هیچکس حق نداره از تو بخواد زندگی ات را خراب بکنی .ولی تصمیمش با خودته اگه خودت خواستی تمام خانواده تا آخر عمر مدیونت میمانند و این فداکاری ات قابل چشم پوشی نیست.
خواستم حرفی بزنم که آرش گفت:ببین ژینا تو عاشق کامرانی اینو خودت و من تینا خوب میدونیم.حالا به هر دلیل به عشق کامران شک کردی که شاید تو را بخاطر پول بازی داده درسته؟با سر اشاره کردم که اره.
آرش گفت:ببین خاله و عمو پرویز با همه ی خانواده بخاطر تو جنگیدند ولی مامانم که تو جریان اتفاقات است و مثل مامانت فکر نمیکنه یک پیشنهادی داده که اگه تو قبول کنی همه هم به ارثیه میرسند هم تو میتونی از عشق واقعی کارمان مطلع بشی.
ابرویم را بالا دادم و گفتم:چی جوری؟
تینا گفت:اینطوری که تو و کامران تو همین هفته به عقد هم در بیایید و من و تو از دانشگاه مرخصی بگیریم و من تو این مدت منتظر تو بمونم تا با هم به دانشگاه بریم.
با پوزخندی گفتم:اینکه شد وصیت بابابزرگ فقط تو چرا از دانشگاهت بیفتی.
آرش گفت:نه این فرق میکنه.اگه تو قبول کنی که برای یکسال عقد کرده کامران بشی و به همراهش به فرانسه بری و کارهای شاهرخ خان را انجام بدی بعد از یکسال اختیارات اموال بدست تو میفته و هرطور بخوای میتونی عمل کنی.ولی لزومی نداره که بعد از یکسال با کامران زندگی کنی .مثل من و تینا که عقد کرده هستیم و بعد از یکسال اگه خواستی با کامران زندگی کنی و اگه مطمئن شدی که کامران بخاطر پول دنبالت بوده که تو این یکسال معلوم میشه و تو میتونی ازش جدا بشی.
با تعجب گفتم:جدا بشم پس وصیت بابابزرگ چی میشه؟
تینا گفت:خب تو وصیت بابابزرگ این پیش بینی نشده که اگه تو و کامران از هم جدا بشید این مال از بین میره.او فقط خواسته که شماها با هم ازدواج کنید و لابد چون مطمئن بوده با هم زندگی میکنید این پیش بینی را نکرده ولی تو اگه مطمئن شدی که کامران مرد دلخواهت نیست میتونی بعد از یکسال جدا بشی و با هر کی دوست داشتی ازدواج کنی.
با ناراحتی گفتم:اونوقت من میشم یک زن بیوه.
تینا گفت:اولا که دایی گفته برات شناسنامه پاک پاک میگیره ثانیا اکه من تو یا هر دختر دیگه ای ازدواج کنیم میدونیم که ازدواجمان تا آخر همانطور خوب و خوش است یا نه ولی با همه ی اینا گفتم که این یک فداکاری بزرگ است که برمیگرده به خودت و اینکه آیا حاضری به خاصر بقیه خانواده تن به این فداکاری بدی و پاتو راهی بگذاری که از آینده اش مطمئن نیستی.
رو به آرش کردم و گفتم:یادته وقتی بابا پرسید اگه کامران تو این مدت ازدواج میکرد چی میشد و مامان گل پری گفت بهش میگفتند خب اینم یه دلیل دیگست که من احتمال میدم که کامران میخواسته ازدواج کند و مامان گل پری هم جریان وصیت نامه را برایش گفته و کامران تصمیم گرفته اینطوری برای من نقش بازی کند.
آرش نفس عمیقی کشید و گفت:ولی منم یک پسرم .خوب میدونم که نگاهی که توش عشق موج میزنه با نگاهی که از سر هوس یا بازی است فرق میکند.ناراحت نشی ولی من فکر میکنم تو رو دنده ی لج افتادی و گرنه نگاه کامران پر عشقه در صورتیکه نگاه شهروز اینطور نیست.
خواستم اعتراض کنم که گفت:نگاه شهروز بتو نگاه پسری است که میخواد یک جنس خوب را خریداری کنه فقط برای اینکه بگه منم اینو دارم.چون خوشگله و نازه .ولی شهروز نگاه پاکی نداره و مطمئنا با دخترهای دیگه هم ارتباطهای مشابهی خواهد داشت من اینو گفتم که بدونی ولی تصمیم با خودته.
بلند شدم کلاه و عینکم را برداشتم و گفتم:میخوام کمی قدم بزنم.
آرش گفت:پس ما هم میریم کمی با هم قدم بزنیم.
آرام آرام کنار دریا شروع به قدم زدن کردم و پاهایم را در ماسه های خیس فرو بردم.موجهای آرام دریا با ضربه ای دلشنین به پاهایم برخورد میکرد و خنکی دلچسبی را توی هوای گرم بوجود می آورد.خیلی با خودم فکر کردم و بالا و پایین کردم.از یک طرف تو این چند ماهه ارزو داشتم که با کامران ازدواج کنم و از طرف دیگه حس بدبینی درونم بدجوری ازارم میداد.ای کاش بابابزرگ اینکار را نمیکرد .یک دفعه موج تمام لباسهایم را خیس کرد و هوس کردم توی اب شنا کنم.کفش و کلاه و عینکم را بروی ماسه ها انداختم و با لباس خودم را به اب زدم و بسمت جلو شنا کردم.
صدای تینا را شنیدم که فریاد میزد ژینا چکار میکنی.فهمیدم ترسیده و خیال کرده با این وضعیتی که من به آب زدم قصد خودکشی دارم بلند صدا زدم نگران نباش میخوام کمی شنا کنم.
تینا گفت:با لباس؟
گفتم اشکالی نداره.و دوباره خودم را به آب سپردم .دریا و اب همیشه بهم آرامش میداد .وقتی از شنا کردن خسته شدم پشت به اب خوابیدم و خودم را بدست آمواج سپردم نور خورشید روی صورت سفیدم را میسوزاند مجبور شدم برگردم و به شنا ادامه دهم.دریا ساکت و آرام بود و سر ظهر هیچکس جز من دیوانه هوس شنا کردن نداشت.
__________________

آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت...
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن...
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 06:36 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


لینک فروشگاه سایت: صد تومن !




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها